رهگذر
سخت است برای کسیکه آتش گرفته توضیح بدهی که نباید بــــــــِـــدَ وَ د . . . !!
رهگذر
التفاتش هست امشب گه به غیر وگه به من ......ساعتی صدبار باید مرد و باید زنده شد
رهگذر
نیستم آگه ز تاراج تو بر یاران چه رفت... اینقدر از خود خبر دارم که دل در سینه نیست...
رهگذر
اگر پند خردمندان ، به شیرینی نیاموزی ...فلک آن پند را روزی ، به تلخی ات بیاموزد
رهگذر
ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت... چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
رهگذر
اوج غم این قصه درین شعر همین جاست: من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...
رهگذر
ای عشق ای عزیزترین میهمانِ عمر... دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!... فاضل نظری
رهگذر
تا کسی رخ ننماید، نبرد دل ز کسی ...دلبر ما، دل ما برد و به ما رخ ننمود...
رهگذر
می دوم سوی تو انگار که دیرم شده است... نور چشمان تو سو سوی مسیرم شده است ...عمران میری
رهگذر
در قمار عاشقی مغبون تر از پروانه ام .... او به پر زد آتش و من باورم آتش گرفت
رهگذر
شده ام ابر که با گــــــریه فروبنشانم... آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام ...
رهگذر
آدم عجیب نیست کـه عاشـق شـود ولی ... عاشـق دریغ و درد کـه آدم نمی شود...!
رهگذر
مشعلی در دست بادم ، حال و روزم خوب نیست / در دل آتشفشـان هم اینچنین آشوب نیست
رهگذر
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم ...که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد ...وحشی بافقی