رهگذر
زمانه ای ست که بر گریه عیب می گیرند ...نهان کنید ز اغیار چشم تر شده را
رهگذر
نمی دانم که خواهد شد پسند خاطرت یا نه !؟... دل مشکل پسندم را برایت هدیه آوردم
رهگذر
دست تنها ادعای کوه کندن کرده است... من یقین دارم کمی فرهاد شیرین می زند...
رهگذر
چاله کن ، بشکن ، بند بزن ، خط بزن ، خلاصه راحت باش ارث پدرت که نیست ، دل تنهای من است ..
رهگذر
چه حسّی داشت غـزلِ خـداحافـظی اَت پــدر... ! مـــادر ، تـــمام ِ مـوهـایـش را کـَـند... !
رهگذر
یکی را دست حسرت بر بناگوش ...یکی با آنکه میخواهد در آغوش... "سعدی"
رهگذر
چراغ راهنما چشم های سبز شماست ...که محض دیدنش از روی عقل می گذرم
رهگذر
سری به شهر محبت بزن که در این شهر ...میان عاشق و معشوق امتیازی نیست ....خلیل سامانی
رهگذر
سیه کرده چون سُرمه روز ِ مرا... سیه چشم ِ بی سُرمه زیبای ِ من
رهگذر
آفرين بر نفسش دست مريزاد به عشق... كه چنين كرد به چشمان تو پابند مرا ..
رهگذر
گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد از خجالت چه کنم؟