رهگذر
ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم ...ساربان ما را چرا از این مسیر آورده ای؟
رهگذر
به می فروش بگو سی شب است منتظرم... بیا که گوشه ی ابروی ماه را دیدم ...!
رهگذر
دیدم چو رخش گفتم از این به نتوان بود ...بار دگرش دیدم و گفتم به ازآن است
رهگذر
دل چو آرام دل خود باز یافت... یک نفس با من نیارامید و رفت...عراقی
رهگذر
چشم از جهان بپوش و تماشایِ دوست کن.... کارِ دل است دیدن او کارِ دیده نیست...!
رهگذر
هر روز به شیوه ای و لطفی دگری... چندان که نگه می کنمت ... خوبتری / گفتم که به قاضی برمت .. تادل خویش/ بستانم و ترسم دل قاضی ببری ... "شیخ اجل"