رهگذر
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم ...که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد ...وحشی بافقی
رهگذر
نمازم رسیده به وقت قنوت.... برایت کدامین دعا بهتر است؟
رهگذر
گفتی ز ناز بیش مَرَنجان مرا، برو... آن گفتنت که بیش مَرَنجانم آرزوست...
رهگذر
ای مردمان ...ای مردمان... از من نیاید مردمی... دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
رهگذر
دی خوب بودی در نظر، امروز از آن هم خوبتر ...خوباند خوبانِ دگر، امّا نه این مقدارها
رهگذر
دی خوب بودی در نظر، امروز از آن هم خوبتر... خوباند خوبانِ دگر، امّا نه این مقدارها
رهگذر
در باز کردن در باغ بهشت نیست... فیضی که درگشودن بند قبای توست
رهگذر
نزدیک راه آهن شهر است خانه ام... روزی هزار بار دلم تنگ می شود ... " امیر تیموری "
رهگذر
دیده ای دلتنگی به وسعت یک دنیا باشد... ؟ من هم ندیده ام ، چشیده ام..!
رهگذر
مشعلی در دست بادم ، حال و روزم خوب نیست / در دل آتشفشـان هم اینچنین آشوب نیست
رهگذر
آدم عجیب نیست کـه عاشـق شـود ولی ... عاشـق دریغ و درد کـه آدم نمی شود...!
رهگذر
شده ام ابر که با گــــــریه فروبنشانم... آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام ...
رهگذر
در قمار عاشقی مغبون تر از پروانه ام .... او به پر زد آتش و من باورم آتش گرفت
رهگذر
تا نگاهم بکنی از هیجان خواهم مرد ....آنکه با چشم خود آدم بکشد، قاتل نیست... " عمران میری "
رهگذر
می دوم سوی تو انگار که دیرم شده است... نور چشمان تو سو سوی مسیرم شده است ...عمران میری