رهگذر
تا کسی رخ ننماید، نبرد دل ز کسی ...دلبر ما، دل ما برد و به ما رخ ننمود...
رهگذر
ای عشق ای عزیزترین میهمانِ عمر... دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!... فاضل نظری
رهگذر
اوج غم این قصه درین شعر همین جاست: من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...
رهگذر
نیستم آگه ز تاراج تو بر یاران چه رفت... اینقدر از خود خبر دارم که دل در سینه نیست...
رهگذر
ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت... چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
رهگذر
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل ... یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
رهگذر
گفتند حوالی خدا می پلكی/ اینقدر نخور عرق سگی... می تركی / امشب به ازای هر چه عاشق... مستم/ آنقدر كه گفته ام به خیام: زكی.... علی بهمنی
رهگذر
اگر پند خردمندان ، به شیرینی نیاموزی ...فلک آن پند را روزی ، به تلخی ات بیاموزد
رهگذر
میبوسمت که فاصلهها مختصر شوند... میبوسمت که فکر کنی غم زیاد نیست...!
رهگذر
دی خوب بودی در نظر، امروز از آن هم خوبتر ....خوباند خوبانِ دگر، امّا نه این مقدارها
رهگذر
به انگشت عصا هر دم اشارت میکند پیری ...که مرگ اینجاست، یااینجاست، یا اینجاست، یا اینجا.. ؟ بیدل دهلوی
رهگذر
عبایش را كه میپوشید مولا... خودش یك كعبه ي سیار میشد
رهگذر
سرائی را که صاحب نیست، ویرانیست معمارش ...دل بی عشق می گردد خراب، آهسته آهسته
رهگذر
مردمان درمن و بیهوشی من حیرانند... من درآنکس که تورا بیند وحیران نشود
رهگذر
روح در پیراهن من جا نمی گیرد ... دکمه ام را باز کن پیراهنم تنگ است