صحرا
دل تنگم از خودم از همه پوچی ها از رویا در بهارم جای باران خالیست جای تو خالی تر و نگاهم که نگاهت را میجوید در باران سرد و غمگین مانده در پس سایه این تنهایی
صحرا
نمی دانم چرا عاشق نباید آشکارا به مهـمانی عشق رود .... نپرسیدم چرا عشق را زیر لب باید تکرار کرد .... ندانستم چرا شوق را پشت پرده باید دیدار کرد .... نفهـمیدم چرا حـقیـقت را بالای دار باید آویز کرد ! ! ! ......
صحرا
باز هم دلتنگی ... باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی. باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت. اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم. اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم. اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با خاطره هایم پر نمی کنم. تمام خاطره هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد!!! تو فقط بیا... بگو که می آیی . مدتیست گوشهایم در انتظار شنیدن نجوایی آشناست!!! بگو که می آیی
صحرا
ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست. ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست. ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست
صحرا
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم
صحرا
در رویاهایم هر چقدر هم كه می دوم باز به تو نمی رسم !! تو از دور مرا صدا میزنی كه بیا ! من می دوم و فاصله ها هنوز برجاست ..... لعنت بر آنكه دایره را شناخت
صحرا
خدايا , خط و نشانه ي دوزخت را برايم نكش! جهنم تر از "نبودنش" جايي را سراغ ندارم...!!!!
صحرا
بارها و بارها با خودم تكرار می كنم كه من دیگر به تو نخواهم اندیشید ، غافل از اینكه این فكر كه من دیگر به تو نخواهم اندیشید باز هم به تو اندیشیدن است...
صحرا
درون شعر های من همیشه نام و یادت بود درون قصه های من همیشه قهرمان بودی ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من درون قصه هایم ، قهرمانهارا به خون خواهم کشید آخر و دیگر شعرهایم بوی خون دارد ببخش ای خاکی خسته اگر امشب به میل من کنارم تا سحر بیدار ماندی برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم که امشب میزبان رنج من گشتی
صحرا
نيستي و ياد قشنگت اينجاست، در دلم ياد تو هست درنگاهم غم ناديدن توست
صحرا
زندگي ميگويد: عشق يک خاطره است در شبيخون ميان دو غروب در تمناي وصال دو خيال هر که را دوست بداري يک روز ميبرد از يادت من به او خواهم گفت و به باران و به حوض و به آن جاده که هر روز پراز آمدن است "من به اين حادثه عادت دارم...
صحرا
رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز می کنم عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش من بیزار از خود و کرده خویش دل نامهربانم را بر دوش می کشم تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم در اوج نیزار های پشیمانی و به ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام می گویم تو باور نکن اما من عاشقم
صحرا
• انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو
صحرا
و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی و امشب آخرین اندوه من مهمان توست بیا نامهربان و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود که من در وصف چشمانت کلامی سهل بنویسم