صحرا
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت باقی است
صحرا
سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم میكنم چرا كه ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند و در شهادت یك شمع راز منوری است كه آن را آن آخرین شمع وآن كشیده ترین شعله می داند
صحرا
وقتی باران میبارد تو در کنارمی... چتر و سر پناهمی... وقتی باران میبارد دل خوشم... دل خوش از اینکه تو یارمی... وقتی باران میبارد گم میشوم... در نگاه پر مهرت پر میشوم... وقتی باران میبارد باز رویا همدم لحظه هایم میشود... رویایی از جنس باران... رویایی از جنس اشک... اشک میریزمو میپندارم... باران میبارد و تو هستی یارم...
صحرا
جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد که در او از مه شادی اثری نیست که نیست شاید این قسمت من بود که بی کس باشم که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست این دل خسته زمانی پر پروازی داشت حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست بس که تنهایم و یار دگر نیست مرا بعد مرگ دل من چشم تری نیست که نیست شب تاریک ، شده حاکم چشم و دل من با من شب زده حتی سحری نیست که نیست کامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان که به شیرینی مرگم شکری نیست که نیست
صحرا
در جاده بی پایان عشقت بی نگاه تابلوی چشمت سایه بغض سکوتم شکست فریاد زدم بی تو هرگز بی تو هرگز دوستت دارم تا آغوش گرم خدا
صحرا
وای ؛ باران باران شیشه ی پنجره را بَاران شست. از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی ر نگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پرمرغان نگاهم را شست
صحرا
عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد
قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد
جام مرگ آمد به دستم ، جام می هرگز ندیدم
سال ها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد
مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز
آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد
عاشقان روی جانان ، جمله بی نام و نشانند
نامداران را هوای او دمی بر سر نیامد
کاروان عشق رویش صف به صف در انتظارند
با که گویم آخر آن معشوق جان پرور نیامد
مردگان را روح بخشد ، عاشقان را جان ستاند
جاهلان را این چنین عاشق کشی باور نیامد
صحرا
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم ؟؟؟؟؟
صحرا
♥خدایا♥ نــه از خاکم نــه از بادم♥ نــه دربندم نــه آزادم♥ نــه آن لیلا ترین مجنون♥ نــه شیرینم نــه فرهادم♥ فقط مثل تو دلتنگـــم♥ اگر آبـــی ترین آبــــم♥ اگر همزادمهتابــــم♥ بدون تو چه بی رنگـــم♥ بدون تو چه بی تابـــم...♥
صحرا
شــــــــبگردی میکنــــم. اما صدای نفــــــــــــسهایـــت را از پشــــــــت هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمیشـــــــــنوم آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم شــــــــــــــهر در امن و امان اســـــــت تنها خانهی من اســت که در آتــــش میســـــــــــــــــوزد
صحرا
بی تو لحظه ها میــــ گذرند ... دیگر شمـار لحظه هایی که بیـــــــ تو تلف شده اند را نمــــــ دانم ... بیــــــ تو مشرق آسمانم خاموش است ... شبم تاریک و طولانیست ... و من تنها به هوایـــــــــ تماشایــــــــ طلوع چشمان توست که چشمــانم را هنوز نبسته ام ...
صحرا
به یادم آمد روزی و روزهایی را.... هنوز لبخند جایی داشت در خانه ی دل اتاقی داشت اكنون تمام خانه دیوار شد دیوارهایی به بلندی آسمان اما ... گاهی این دیوار ها به لرزه در می افتد زمانی كه دوستان یادآوری میكنند و همراه كلام تندشان، آتشی در درون شعله میكشد دیوار خانه هم به لرزه درمی آید "این است خانه ی رویایی وجودم"
صحرا
آن زمان که بارش بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان خواهی گفت به کدامین گناه چشمانت بارانیست
صحرا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است
صحرا
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد