صحرا
از شور عشق که می گذریم به نهایت دلبستگی که میرسیم می شویم عاشق عشق را که نثار میکنیم به اوج خوشی ها که میرسیم خوشبخت می شویم و همه اینها که تمام شد می شویم فارغ رسمی بدیست آمدن و عزیز شدن و رفتن و ..... تمام برایم دعا کن این رسم ها را دوست ندارم
صحرا
از این بن بست بی فردا رهایم کن از این دیروز و امروزها رهایم کن از این صحرای بی باران رهایم کن از این مرداب ماندنها رهایم کن از این شبهای بی تابی رهایم کن از این خواب پریشانی رهایم کن از این دریای طوفانی رهایم کن از این امواج سوزانی رهایم کن از این دنیای دلتنگی رهایم کن از این روزای تکراری رهایم کن از این بی تو بودنها رهایم کن از این دلهره نبودنها رهایم کن ...user_wall_9162861 از این بن بست بی فردا رهایم کن از این دیروز و امروزها رهایم کن از این صحرای بی باران رهایم کن از این مرداب ماندنها رهایم کن از این شبهای بی تابی رهایم کن از این خواب پریشانی رهایم کن از این دریای طوفانی رهایم کن از این امواج سوزانی رهایم کن از این دنیای دلتنگی رهایم کن از این روزای تکراری رهایم کن از این بی تو بودنها رهایم کن از این دلهره نبودنها رهایم کن
صحرا
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است
صحرا
گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم. فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.
صحرا
پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابر ها حکم می راند به تلخی رو به ما سخت می گیرد به ما بعد از دعا دیر فهمیدم خدا در قلب ما خانه ی دارد به شکل ابر ها اشک می ریزد ز دلتنگی ما می نوازد دیده گریان ما
صحرا
افسوس نماندی تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی حرف هایم را بشنوی وغلط های دیکته ی زندگی ام را درست بنویسی هنوز در خاطره ی آن روزم که همبازی کودکی هایم شدی تا از پله های نوجوانی بالا بیایم وجوانی ام را به تماشا بنشینم هنوز حرف هایت پرده های دلم را می نوازد وصدایت در کلاس خیالم می پیچد « آن مرد, با اسب آمد آن مرد, در باران آمد.» هنوز چشم انتظارآن روزم که آن مرد با اسب بیاید ودر باران اشک هایم, تن بشوید و راه چون تو شدن را, به من بگوید ای معلم خوبی ها
صحرا
روزگارا…. تو اگر سخت به من میگیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیرتر از دیروزم گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند لیک باور دارم…. دلخوشیها کم نیست…. زندگی باید کرد
صحرا
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت اتش زدم ، کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یادم رفت .
صحرا
ببار باران کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد ببار باران که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش ببار باران درخت و برگ خوابیدن اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن ببار باران جماعت عشق را کشتن کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران ، تو با من بی وفایی توهم تا خانه ی همسایه می باری و تا من میشوی یک ابر تو خالی ...
صحرا
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها چــیزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ......
صحرا
نیمکت عاشقی یادت هست؟ کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.. بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود، برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت.. او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید، اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد.
صحرا
وقتی که تو بارانی میشوی در آسمان چشمانت غرق میشوم و فراموش میکنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند. باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد
صحرا
دیدی که بهار بی تو سرد است پاییز تر از خزان زرد است آن شب دل من شکسته تر شد دیگر همه چیز رنگ درد است دیگر همه جا سکوت دلگیر دست و دل من اسیر زنجیر ای روح پر از ترانه من خاموش ترین بهانه راگیر دیگر نروم به سوی مستی حظی نبرم ز می پرستی ای آن که نداری خبر از من سرچشمه ی هر غمم تو هستی دیگر به بهار خنده ام نیست باران صفا دهنده ام نیست ای آن که دلم اسیر عشقت بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟ شعرم همگی سرود درد است گفتم که بهار بی تو سرداست گفتم که بهار بی تودیگر پاییز تر از خزان زرد است
صحرا
در این خانه ی متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش ، اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
صحرا
این روزهـــ ــــا هیـــ ــچ چیز سرجایشــــــ نیست …! جز تــــ و… که عجــ ــیبــــــ جا گرفته ای کنــ ـــج دلمـــــــ …..!!