صحرا
مگه می شه از خدا بود و برای او نبود؟ مگه میشه آدم بود و مهربون نبود؟ مگه می شه محبتو از قلب بیرون روند؟ عشق ورزی نکنبم چی کار کنیم؟ خدایی بودنمونو چه طوری ظاهر بکنیم؟ من می خوام قلبم از عشق لبریز باشه من میخوام وجودم از هر چی نا مهربونبه تهی باشه من میخوام بی توقع مهربو نی بکنم من می خوام برای خدا عشق ورزی بکنم آخه نمی خوام تو قلب کسی ذره ای تنهایی باشه آخه نمی خوام تو شبای کسی گریه و درد و نا امیدی باشه
صحرا
چرا قلب من آرامی ندارد؟ چرا روح من سودایی ندارد؟ خسته و غمگینم اشکهایم سرانجامی ندارد؟ خدایا تنها و بی یاورم امیدم به تو اما پایانی ندارد صبوری می کنم تا آخر عمر گر بدانم دوستی ها تمامی ندارد
صحرا
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانهی تو است که عاقل نمیشود تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای از آسمان فاصله نازل نمیشود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟ میخواستم رها شوم از عاشقانهها دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود تا نیستی تمام غزلها معلّق اند این شعر مدتیست که کامل نمیشود
صحرا
قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی ، نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی ، قاصدک هیچ کس با من نیست ، همه رفتند ، تو چرا می مانی ؟؟
صحرا
آرزوی من اینست که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا آرزوی من اینست از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
صحرا
کاش ( عاشق ) اینقدر “تنها” نبود کاش ( دلبستن ) فقط “رؤیا” نبود کاش لیلى دست مجنون میگرفت تا که مجنون در پى “صحرا” نبود
صحرا
داغ مرا تازه تر کن مرغ سحر ناله سر کن برشکن و زیر و زبر کن ز آه شرر بار، این قفس را نغمه آزادی نوع بشر سرا بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ پر شرر کن، پر شرر کن وز نفسی عرصه این خاک توده را آشیانم داده بر باد ظلم ظالم، جور صیاد شام تاریک ما را سحر کن ای خدا، ای فلک، ای طبیعت ابر چشم ژاله بار است نو بهار است، گل به بار است تنگ و تار است این قفس چون دلم دست طبیعت گل عمر مرا مچین شعله فکن در قفس ای آه آتشین بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن جانب عاشق نگه ای تازه گل از این مختصر کن مختصر کن مختصر کن! مرغ بی دل، شرح هجران
صحرا
کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم
صحرا
باید از دوست داشتن حرفی زد چه داشتنی در کار باشد و چه نباشد باید از دوست داشتن شروع کرد باید از دوست داشتن گامی برداشت به راهی پر ستاره که می رسد به درختان چهار فصل احساس درختانی که می ریزد از برگهایشان گرد نورانی عشق باید از دوست داشتن نوشت وقتی تو پیدایی وقتی تودر چشمان من یک پروانه ای که می پری که می چرخی و می نشینی به روی ساقه ی باریک لبخندم باید از دوست نوشت و داشتن را از تو شنید باید از دوست حرفی زد و داشتنش را از چشمان تو چید باید
صحرا
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم؟
صحرا
هوای دلم بارانیست...!!! نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتم سخت می گریم . . .
صحرا
امشب دلــم همچون آسـمان، پر از ابــرهای بارانی است، ای کـاش دلم امشب بـگرید، شاید که بغض چـشمانم بشـکند... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... واژه هایم رنگ غم گرفته اند و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم آری دلتنگم دلتنگ تو دلتنگ با تو بودن ای مهربانم
صحرا
اين روزها آنقدر هواي دلم بارانيست كه رختهاي دلتنگيم را مجالي براي خشك شدن نيست...........................
صحرا
در تلخ ترین لحظاتم شادترین لحظات زندگی را به یاد می اورم، آنگاه میفهمم که چقدر عمر شادی کوتاه ست. در تنهایی هایم با تو بودن را به یاد می آورم آنگاه میفهمم که چقدر تنهایی سخت است. و در این هنگام تو را به یاد می آورم و میفهمم که جای تو چقدر در کنارم خالیست. و اینگونه است که امشب هوای دلم بارانیست........