صحرا
نگاهت را از من گرفتي صدايت را نيز همين طور اما بدان... هرگز نمي تواني جاي پاهايت را را از جاده هاي زندگي ام پاك كني...
صحرا
رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم. خدایا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آورده ام ...!
صحرا
بـزن بـاران مـن سـفر كـرده اي دارم كـه یـادم رفـت آب پـشت پـایـش بـریـزم
صحرا
وقتی نباشی ٬ فرقی نمی كند كه شنبه است یا سه شنبه ... تمام ِ روزها جمعه است ٬ و زندگـی تعطیل
صحرا
من ترا در تو جستجو كردم نه در آن خواب هاي رويائي در دو دست تو سخت كاويدم پر شدم؛ پر شدم؛ ز زيبايي
صحرا
بگذار نوازش انگشتانت سیمهاى زندگیم را به صدا درآورد ونغمه اى بسازد كه هم از آن توست و هم از آن من...
صحرا
نمی خواهی دستانت را به دستانم بسپاری؟ نمی خواهی میزبان دلتنگی هایم باشی؟ نمی خواهی حلقه یاس های سپید را به گردنم بیاویزی؟ نمی خواهی شبنم های اشتیاق به چشمانم هدیه دهی؟ نمی خواهی گونه هایم را با شفافیت شرم بیامیزی؟ نمی خواهی دوباره به معصومیت نگاهم سوگند بخوری؟ نمی خواهی زمزمه کنی به عظمت اشکی که در دیده ات می درخشد به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاریست و به عظمت تمام دل شکستگی های بی صدایت
صحرا
درد ِ دل كـه می كنــی ... ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاري تـوي ِ سیـنی و تعـارف می كـنی كـه هـر كـدامـش را كـه می خواهنــد بــردارنـد ... تیــز كننــد ... تیــغ كننــد ... و بــزننـد بـه روحـت
صحرا
بـازگشـت ِ بـی منـت ِ بــاران را استعـاره ي قـدم هـاي ِ تـو می دانـم ... دلیـل ِ ایـن همـه هـواي ِ بـارانـی و لـذیذ! بـر مـن ببــار...
صحرا
تو از من فرار میکنی من هم از خودم ... چه تفاهمی!
صحرا
اگر شكستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سكوت شب را ویران می كردند
صحرا
اشکهای نيامدنت روی گونه هايم ماسيده ..... نبوس ! نمک گير می شوي
صحرا
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق
صحرا
فریاد بزن كه دوستش داري با یك نگاه با یك كلام با هرچه كه می پنداري تو را به او می فهماند ...دیر می شود گاهی بســـــیار! دير مى شود...
صحرا
چنگ كه می نوازي زیر ناخن هایت جمع میشوم ....چگونه برقصم با این ساز؟