مصطفی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
مصطفی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
مصطفی
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم از بلند كاج كوچه ي بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه يادگاري جاودانه برتراز بي بقاي خاک
مصطفی
سال بد سال باد سال اشك سال شك سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم سالي كه غرور گدايي كرد سال پست سال درد سال عزا سال اشك پوري سال خون مرتضي ...
مصطفی
... من مشتهاي گرانم را به سندان جمجمه ام كوفتم و به سان خدايي در زنجير ناليدم و ضجههاي من چون توفات ملخ مزرع همه شاديهايم را خشكاند. و معذالك ( آدمك هاي اوراق فروشي!) و معذالك من به دربان پرشپش بقعه امامزاده كلاسيسيم گوسفند مسمطي نذر نكردم!...
مصطفی
نه فريدونم من، نه ولاديميرم كه گلولهيي نهاد نقطه وار به پايان جملهيي كه مقطع تاريخش بود نه باز ميگردم من نه ميميرم ...
مصطفی
در قرمز غروب رسيدند از كوره راه شرق دو دختر كنار من تابيده بود و تفته مس گونههاي شان، و رقص زهره كه در گود بي ته چشم شان بود به ديار غرب ره آوردشان بود و به ما گفتند: « با من بيا به غرب !» ...
مصطفی
برگرده باد گرده بويي ديگر است درخت تناور امسال چه ميوه خواهد داد تا پرندگان را به قفس نياز نماند؟
مصطفی
زن ومرد در اختراع : مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد. زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد! مرد قمار را كشف كرد و كارتهاي بازي را اختراع كرد. زن كارتهاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد! مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد. زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي را اختراع كرد! مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد. زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد! مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد. زن پول را كشف كرد و « خريد كردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد. ولي زن همچنان مشغول خريد بود
مصطفی
این محنتی که از تنگی قفس می کشیم کفران نعمتی است که در باغ کرده ایم .
مصطفی
نه از تنهایی میترسم نه از تنها ماندن ترسم از... تنها بودن در كنار دیگری است..
مصطفی
متـرلینـــگ : انسـان عادی مثل شهـر ی ست 100 دروازه کـه تقـدیر از هر دری بر او وارد میشود اما فـرد حکیـم همانند کاخی است با یـــک در که تقـدیر قبل از ورود به آن در می زنـد