مصطفی
لاشــــــــــــه عشقم سگ خور نامردی تو... آنقدر خون به دلم هست کــــــــــه هارت بکند...!
مصطفی
مدعی نیستم... اما... هنری بهتر از این؟؟؟؟؟ که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام... سـختـ تــرین فــعلی کـه بــرایتـ بــه سـادگــی صـرفـ کــردم عــمرم بـود …
مصطفی
طبق روايات شيعه ، دعاي حضرت نه تنها در مورد باران باريدن مستجاب مي گرديد ؛ بلکه اگر حضرت براي پيروزي ونصرت خويش نيز دعا مي کردند ، قطعا مستجاب مي شد ؛ اما :
1 - حضرت مي خواست در كربلا براي همه مسلمانان ، تسليم در برابر حق را به نمايش گذارد و درس عملي تسليم را تا ابد به مردم بياموزد .
2 – بناي حضرت بر اين بود كه در ماجراي عاشورا اسباب غير عادي را به کار نگرفته تا اين خود نيز درس ديگري براي مسلمانان شود تا وظيفه آناني را كه قادر به استفاده از اسباب غير عادي نيستند ، در برابر ظلم وستم مشخص كند . 3 - حضرت طبق روايات ، حضرت در ماجراي عاشورا ، در خواست فرشتگان و جنيان را براي ياري رد نموده و تمام آن ها را به مشيت الهي واگذار کردند . اين خود سبب نهايت مظلوميت براي حضرت شده و به همين جهت خبر شهادت آن حضرت در آن زمان که وسائل اخباري محدود بود ، به سرعت پخش گرديد .
مصطفی
زیر آسمون خدا یه کلبه ی درویشی داریم توی شهر غربت کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پرجوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او ودیگر هیچی از من نمی ماند.
مصطفی
آه گراهام کاش اختراع نمیکردی تلفنی را که زنگ نمیزند
مصطفی
احساس مهربان تو عطریست که هر لحظه به مشامم میرسد نازنینم فردا زیباست و تو زیباتر از فرداها . . .
مصطفی
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست ! از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان آبی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست....
مصطفی
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش می شد اندکی از تاریخ را بهتر نوشت کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
مصطفی
وقتی آغوشها هرزه طلب و ناباب . نابکار شدند. وقتی که خورشیدی را که میپرستیم بجای نور و حرارت زندگی آتش بر سرمان میبارد. وقتی عشقها محبتها و دوستیها دروغ بیفروغند.وقتی همه چیز از فریب و نیرنگ مایه و رنگ میگیرد … چه میتوان کرد؟ راستی چه میتوان کرد ؟ به چه کسی و به چه چیزی میتوان عشق داشت؟
مصطفی
عاشق محبوبش را مظهر تمام چیزهای برگزیده و نیکو می بیند و کم کم دایره عشق او از پرستش زیبایی در یک وجود تجاوز کرده بپرستیدن همه مظاهر طبیعت آغاز می نماید
مصطفی
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دگر نتوانم ,نتوانم جستن هر زمان عشقی و دیاری دگر کاش ما, آن دو پرستو بودیم که همه عمرسفر می کردیم از بهاری به بهاری دگر
مصطفی
این دفعه اگه داشت بارون میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگیری دوست دارم
مصطفی
باز هم منتظرآمدنت می مانم ***هر نفس با غم سبز تو غزل می خوانم باز هم آتشت ای عشق قدیمی هر روز***می کشد پنجه به دیوار و در زندانم پی دیدار و ملاقات تو هرشب تا روز ***اشک و خون می چکد از گستره چشمانم همه مردم این شهربه دنبال تواند***من هم از شوق تو اواره و سر گردانم گرمی عشق نفسگیر تو تابستانی است***کشته دست همین گرمی تابستانم بی توسر سبز تو من بی سر وبی سامانم***کوچه های همه شهر پر از رنگ و ریاست باز هم منتظر امدن بارانم
مصطفی
همه ی بغض من تقدیم غرور نازنینت باد، غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد
مصطفی
موريس دوكبري: در مجالس عزاداري حسين گفته ميشود كه حسين، براي حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگي مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زيربار استعمار و ماجراجويي يزيد نرفت. پس بياييد ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده، از زيردست استعمارگران خلاصي يابيم و مرگ با عزت را بر زندگي ذلت ترجيح دهيم