مصطفی
نخ داخل شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم؟
مصطفی
وقتی هستی همه ی هستی ام را با لبم می گذارم روی شانه ات . . .
مصطفی
شیرین بهانه بود.. فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی که در گوشش می خواندند دوستت ندارد
مصطفی
چه سخت است ، تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به قبرستان جدایی وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست ، تا رهگذری ، بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند …
مصطفی
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
مصطفی
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ مـــرهـ ــم قـ ـلـــبـــ بـ ـیـــمارمـــ تـــورو خــ ـیـــلـــ ـی دوســ ـتـــــ دارمـــــ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒبـــه قــــلــــب خـ ـــ ـشـــک مــ ــن بــبـــار بــ ـا مـــن بـــموــنو کـ ـــم نــ ـیـــار ღღ ღღمــ ــرهـــم قــــلــــب بـ ــــیــمـــارم تـــورو خـــیـــلی دوســ ـت دارمــــــ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒبـــ ـه قـــلــــبـــــ خــشـــ ـک مـــــن بــبـــ ـار بـا مـــــــن بــ ـــموـــنو کــــم نـــیـــار ღღ
مصطفی
چقدر سخته تمام اعضای بدنت بخواهند حرف بزنند
اما ندانند چه می خواهند بگویند ...
و چقدر سخت تر است که بدانی میخواهی چه بگویی
ولی دیگر کسی نباشد
مصطفی
خطر خوشبختي در اين است که آدمي در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هرکسي را نيز . فردريش نيچه