شاپورخان
نميخواستم اين عشق را فاش کنم... نميخواستم امــا… ناگاه به خــود آمــدم ديدم همهي کلمات راز مرا ميدانــند... اين اســت که هر چــه مينويسم عاشقانهاي ميشود.... براي تــو...
شاپورخان
اين روزها به هــر که مي رســم شمــاره اش را تـعــارفم مي کــند !!! انگار که سيــگار است ! چون در جــوابشان مي گويم : اهلــش نيســتم....
شاپورخان
دنــيــــايِ مـــــن ، " مجــــازي " ش هم غمگــــين بــود ...
شاپورخان
بايــد پـاي خـــــــــدا وســط باشــد وگــرنه اين هــمه معــجزه ي معکــوس , کــار هــيــچ آدمــي نيســت ......!
شاپورخان
تلخ میگذرد این روزها را میگویم که قرار است از تو که آرام جان لحظه هایم بوده ای برای دلم یک انسان معمولی بسازم.....!!!
شاپورخان
تلخ است باور نبودن آن ها که می توانستند باشند و تلخ تر است امروز باور آن ها که ادعای ماندن می کنند...
شاپورخان
مـــن مي نويسم و تـــــــو نـــمي خواني ! امـــــــــــا ... مخــاطب که تـــو باشــي... مديــــــونم اگر ننـــــــويسم
شاپورخان
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست...آنجاکه بایددل به دریازدهمینجاست...
شاپورخان
يادَمـ باشد بگويـَمَـتـــ.... ديگر از اين لبخنـ ـدهآ... آن همـ ناگهــ ـاني.. نثـآر ِ چشمــ هاي.... بيقــرارَمـ نکني... دلــَمـ... طاقتــِ اين همـِ عاشقي ِ يکــ جآ را ندارد ....