شاپورخان
تـــو برمي گردي و زندگي را از جايي که پاره شده دوباره به هم مي دوزيم. در صندوقِ خاطره ها هنوز نخ براي بخيه زدن هستـــــــــ...!
شاپورخان
لحــظه ي رفــتـن ســكـوتـم عـــلامت رضـا نـبـود مــي خـــواسـتـــم مثـــل هـمـيشـه روي حــرفت حــرفي نيــاورم ..
شاپورخان
آهـاي با تـوام... لعنتي... آره با خـودخودت... تويي که اين روزها من برات شدم شـــما!!! خواسـتم بگـم: هـنوزم همـه پيک هامو ميـزنم فقط بسـلامتـيه : تـــــو
شاپورخان
خـسـتـهتـر از آنـم کـه لـيـوانـي چـاي آرامـَم کـنـد آغـوش ِ گـرم ِ تـو را مـيخـواهـم در جـنـگـلـي نـاشـنـاس وقـتـي کـه آسـمـان از لابـهلاي شـاخـههـا سـرک مـيکـشـد . .
شاپورخان
نــه. مـن ديگر عـاشقــت نميـشوم.. اين هر از گـاه عـاشقانـه نوشت هـا هـم تـه مـانده ي همانيست کـه بـه آن خــَنديدي !
شاپورخان
از آن روز که رفــته اي ؛ کارت شارژ ها را سيــگار ميــخرم و با خيابان ها حرف ميزنم ! هميــنطوري پيش برود . . . گوشيــم را هم بايد بفروشــم ؛ کفــش بخرم ...
شاپورخان
دست هايت گشوده به لهجه ي «بيا»! من اما ؛ ديريست پاهايم را به پيشوازت سر بريده ام ...
شاپورخان
بـبيـن ... بـبيـن ايـن پـاکتِ ســيگارم را ، نــه تــرک ميشود و نــه تـــرکـم مـي کــند ... کـامش را کـه روي کـامـم مــيگذارد ، جـــانش را مي دهد ... تو حتي معاشقــه را قد اين سيگار هم بلد نيستي . .
شاپورخان
نگــرانت هستـــم عشــق من ايـن ديگـــر دست خــودم نيست ! فصــل شيرينـــي لحظــه هاست اما، من همچنــان بهار که مي شــود ... دلــم شــــور مي زند !!!
شاپورخان
بُنياد ِ مـَـن از پــايــه هـا سُـسـت اسـت کـــه بــا هـَـر تلنگــر تـــو اين طـور مي لــرزم ! اشکـال از ضـربــه هــاي تــو نيست ؛ بــاور کــن !! ايـن کــوه بيهـوده سـَـرپـــا مـانــده اسـت ! ...