شاپورخان
اما نيستي تا اضطراب جهان را كنار تو در ترانه اي كوچك خلاصه كنم اما نيستي تا شب تشويش هر شب خويش را در اشتغال گريه ها و گور ها روشن كنم اما نيستي تا در دهان داس برويم و در پريشاني شعله پرپر شوم اما نيستي (خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي دهد) ...
شاپورخان
با شعرهای من کسی تو را نخواهد شناخت از این حرفها بزرگتری، زیباتری!
شاپورخان
جزئیات چشمهایت... کلیات زندگی من است ...
شاپورخان
نه خورشید...! نه ماه...! روزگار من با گردش نگاه تو می چرخد...
شاپورخان
این بـــار مـــرا دست خودت بسپـار هـــر وقت که مرا دست خدا سپردی گریه امانم را بـــرید...
شاپورخان
بیــــــــــدار شو , من همانم که برای بودنم سالها بی خواب بودی !
شاپورخان
چقدر مدرن می شدند شعرهای من سنت چشمهایت اگر می گذاشتند...