شاپورخان
به روزهـاي سخـت نـبـودنـت قـسـم ! کـه بـودنـت هـم دردي را دوا نـکـرد .
شاپورخان
از خـاطـرت کـه رفـتـه ام هـمـيـن روزهــا از خــاطــراتــت هــم خـواهـم رفــت...
شاپورخان
خط ِ کف ِ اين دست را از هر طرف بخواني.. بن بست اَست ..... من ، سالهاست دل بستــه اَم .... به عجوزه ـهاي ِ فال گيري...که برايـم ،به دروغ... پـاي ِ تـو را مي کشنـــد... وسط ِ معـرکه ايي که.. شايــد هيچ دَخلـي به تــو ندارد.....! و چه کودکـانه ، ـهر باربيشتــر بـاور مي کنـم .... شبي را که ، روزش دنيــا از آغوش ِ تــو شروع خواـهد شُد ......
شاپورخان
امروز فنجانم را به ياد تو، پراز گـُل کردم... شايد هواي دلــــم ، کمي به هواي دلت بهاري شود...
شاپورخان
در درياچه ي چشمانت ... آسماني را مي بينم که به خيالـم پيوند خورده...
شاپورخان
تمام غزل هايم را سرودم كه خداحافظيت را نبينم ..... كه ديدم..... وتو رفتي.....
شاپورخان
من مَـــــــــردَم با دستاني که به ظرافت ِ دستان تو نيستند با صورتي تيغ تيغي ، که به نرمي ِ گونه هاي ِ تو نمي رسند با قلبي پُر ازعشق شايد اشکهايم ساده نريزند شايد صدايم با يک طعنه ، راحت نلرزد امــــا با همان دستان ِ زبرم ، نوازشت مي کنم با همان صورت ِ زبرم ميبويمت و با قلب ِ عاشقم و با اشکهايي که پنهاني مي ريزند با صدايي"لرزان" مي گويم دوستت دارم. . .
شاپورخان
جــمــلــات بــي رحـمــانــه ات را قـــدري آرام تــر بـنـــويــس ! بــايـــد بـــه زخــم هـــاي تـــازه عـــادت کـــنــم ...
شاپورخان
از اين " نا " خسته ام ! بگذاريد خوش باشم .
شاپورخان
گاهـي اوقـات ؛ ارزشِ در آغـوش کشيـدن بالشـتت ، هــزار برابر بالاتــر از در آغـوش کشيـدن يک نامـرده ... !!!