دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شاپورخان

شاپورخان
مرد - متاهل
امتیاز: 112.05

دنبال‌شدگان

(26 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(78 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

شاپورخان
شاپورخان

يه آدمايي هم هستن جدا از جنسيتشون .جدا از مجازي بودنشون. جدا از زشت و خشکليشون ....پولدار بودن يا نبودنشون.. دوست داشتنين لامصبااااااا ... نميدونم چرا؟؟

شاپورخان
شاپورخان

مــُـرغ عـشــق ؛ فَخــر نَفروش ... معشــوق تـو هم بـه لُطفِ قفس است کـه وَفـــادار مـــانده ...!!!

شاپورخان
شاپورخان

زنان قـــــــوي دردهاي خود را مانند کفشهاي پاشنه بلند ميپوشند ! مهــم نيست چقـــــدر اذيت مي شوند شما فقــــــط زيبايي آنها را مي توانيد بينيد....

شاپورخان
شاپورخان

دُنيــــا، آدمهـايـي دارد کـِه سکـــوت تــو را در بـرابـر ضَعـف ادبشـــان بـِـه پــاي نَفهميـت مـي گــذارنـد نـَه بـُزرگــواريـت....

شاپورخان
شاپورخان

بگــــذار مــردم «هرچه» دلـــشان مي‌خواهـــد، بگـــويند! من فقط، از «تـــو» مي‌گــويم!

شاپورخان
شاپورخان

بگــذار هــر چه حرف هســت را بـه مــن بگوينــد از آن وقتـي که بعـد از خدا ، تــو را ستــودم ديــگر چيزي مهم نيــست!

شاپورخان
شاپورخان

در عجبم ! قديمـي‌ ها مي‌ گفتند هر چه بيشتــر چيزي‌را به شماري کمتر مي‌ شود اما چـــرا هرچه من دلتنگـي‌ هايم را مي‌ شمارم بيشتـر مي‌شود ؟ نکند بــا دلتنگـي‌ هاي‌ من دست به يکي‌کرده اي‌ ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
شاپورخان
شاپورخان

کمبود خواب با يک روز مرخصي حل مي شود. کمبود وقت با مديريت زمــان. ساير کمبود ها نيـــز علاجي دارند با کمبود دست هايت چه کنــم ؟!!!

شاپورخان
شاپورخان

تمــــــام شعرهايم در وصف نيامدنت است ! اگـــر روزي . . . نـاگـهان . . . ناباورانــــه سر برسـي . . . از شاعر بودن . . . استعفا ميدهم . . . نقــــــاش ميشوم. . . و تا ابــــد نقش پـــرواز مــيکشم !!

این ارسال را بازنشر کرده است.
شاپورخان
شاپورخان

در کودکي: پاك کن هايي ز پاکي داشتيم، يک تراش سرخ لاکي داشتيم، کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت، دوشمان از حلقه هايش درد داشت، گرمي دستانمان از آه بود،برگ دفترهايمان از کاه بود، تا درون نيمکت جا ميشديم ما پراز تصميم کبري ميشديم، با وجود سوز و سرماي شديد ، ريزعلي پيراهنش را ميدريد، کاش ميشد باز کوچک ميشديم لااقل يک روز کودک ميشديم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
شاپورخان
شاپورخان

به تو کــــه کــــــاري ندارم! دارم به دردِ خــــودم مي ميرم تقصـــــير من نيست که "تــــــو" تنــــــها درد مني...!

شاپورخان
شاپورخان

به سلامتيه نسل من که خسته شد از بس دزدکي بوسيد... دزدکي حرف زد... دزدکي در آغوش گرفت... دزدکي عشق بازي کرد... دزدکي دوست داشت... خسته شد.... خسته . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
شاپورخان
شاپورخان

چشمــانــت کـارناوال آتــش بــازيســت! يــک روز در هــر سال بــراي تمــاشــايــش مــي روم و بــاقــي روزهــايــم را، وقــف خــامــوش کــردن آتشــي مــي کنــم کــه زيــر پــوستــم شعلــه مــي کشــد...

شاپورخان
شاپورخان

هر سن و سالی که داشته باشی اگر کسی نباشد ، مرده یا زنده که با یادش، چشمانت، از شادی یا غم پر اشک شود هرگز زندگی نکرده ای...

شاپورخان
شاپورخان

بیا آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای با چشمانی باز خیره به دور دست شاید شرق، شاید غرب مبهوت یک شکست مغلوب یک اتفاق سیاه قلب سیاه بخت مصلوب یک عشق مفعول یک تاوان... خرده هایش را باد دارد می بَرد و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته بیا آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای ساخته ای... به نام من...!!

این ارسال را بازنشر کرده است.