من علیرضا هستم
من دلم با تو بود تو سرد شدي آنقدر سرد كه ... ناچار گرمايم را به تو بخشيدم و تو به من تهمت سردي زدي.............
من علیرضا هستم
من از اینکه خود صدایت کنم دلهره دارم چون من خود رفته ام اما تو خوب میدانی که چرا رفته ام . . . ! پس بگذار تا هر گاه دلتنگت شدم صدایت کنم . . . و بگویم دلتنگتم و بدانی دلتنگتم بی هیچ سوال وخواسته و ابهامی . . . فقط بگذار صدایت کنم و حسم را بدانی فقط همین...
من علیرضا هستم
تو را فراموش نخواهم کرد تنها شاهد من همین دلتنگی های کشنده است که بر جانم سایه می افکند به قول شاعر: آدمی میرود و خاطره ها میماند خاطراتند که یادآور انسانهایند ما روانیم از این باغ ولی درخاطر نقش هر گل اندر ورقی میماند این جدایی چه بلایست چو از اون حرف بیاید همگان گریانند.
من علیرضا هستم
دیری ست که اشک هایم را در کوره ی حسرت ها انباشته ام و تنها اجابتی که انتظار آن را می کشم جماعت ناله هاست ...
من علیرضا هستم
رداحساست روی دلم جامونده...........
من علیرضا هستم
آآآآآآآآييييييي زندگيييييييي چي بگم به تو من آخه؟؟؟!!جز اينكه..............
من علیرضا هستم
کسی برای من نوشته است آیا کسی که چنین از جان برایش می نویسی، بخشی از جان او هستی؟ و من با خود میاندیشم برای آن که ادعای عشق ورزی میکند عیب است که حتی عشق را در ازای عشق طلب کند. مگر وقتی جان آدمی با عشق کسی پیوند خورد، محبت را دیگر میتوان مشروط به عشق محبوب کرد؟ این که دیگر عشق نیست، سوداگری است. من عشق را چنین خوش دارم حتی اگر اشتیاق و سوز دائم باشد در طلب یاری که نیم نگاهی نیز ندارد به حال عاشق. چه میتوان گفت در باره کسی که چون لقمه ای بر می دارد و در دهان میگذارد با خود می اندیشد که این لقمه در وجود من چه خواهد شد ؟
من علیرضا هستم
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار.... و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ... این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..! سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ... باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد... می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد وقتی دست نوشته هایم را می خوانی .... اشک از چشمان سرازیر می شود.... پس برای اخرین بار هم گریه کن.... چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی ..... من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم...
من علیرضا هستم
ای کاش احساسم قلم میگشت تا در نهایت جمله ای میشد یعنی که " دوستت دارم"ی میگشت تا معنی احساس من میشد .
گاهی میترسم.. که توان تصور رویاهایم را نیز از دست بدهم...
14 سال و 11 ماه و 7 روز و 2 ساعت و 12 دقيقه قبلنترس.....

14 سال و 11 ماه و 7 روز و 2 ساعت و 9 دقيقه قبل