من علیرضا هستم
ای عشق من ................هیچ چیز و هیچکس نمی تواند جای تو را برایم پر کند پس من هنوز دلتنگم . . . و هنوز دلتنگش خواهم ماند. . . تا وقتی که وجودم از احساس سرشار است. . . .
من علیرضا هستم
کسی برای من نوشته است آیا کسی که چنین از جان برایش می نویسی، بخشی از جان او هستی؟ و من با خود میاندیشم برای آن که ادعای عشق ورزی میکند عیب است که حتی عشق را در ازای عشق طلب کند. مگر وقتی جان آدمی با عشق کسی پیوند خورد، محبت را دیگر میتوان مشروط به عشق محبوب کرد؟ این که دیگر عشق نیست، سوداگری است. من عشق را چنین خوش دارم حتی اگر اشتیاق و سوز دائم باشد در طلب یاری که نیم نگاهی نیز ندارد به حال عاشق. چه میتوان گفت در باره کسی که چون لقمه ای بر می دارد و در دهان میگذارد با خود می اندیشد که این لقمه در وجود من چه خواهد شد ؟
من علیرضا هستم
از تو مي خواهم تا وقتي روزگار گرم عشق پابرجاست... دوست بدار... دوست بدار تا لحظه مرگ. تا زماني كه آهي براي كشيدن نيست. تا زماني كه عشق تنهاست... بگذار تا لاله ها مي رويند من نيز بويي از ارديبهشت عشق ببرم... بگذار تا نفس باقيست دل را به آن كس بسپرم كه مي دانم دل در گرو مهر كسي ندارد... بگذار بگريم... بگريم براي تمام روزهاي خوب... اي دوست مرا به خاطر بسپار.... تا ابد... تا لحظه اي كه ترديد نباشد... تا لحظه اي كه مرگ نيز راهمان را جدا نكند... بگذار بمانم.بخندم.بگريم.عاشق شوم.زندگي كنم...دوست بدارم و بگويم. بگويم كه: دوستت دارم...
من علیرضا هستم
چه سرنوشت غريبي دارد اين دل.... محكوم به شكستن ها و ترك خوردن ها...
من علیرضا هستم
اگر روزی بروم.................آيا قلبي براي بازگشتم خواهد تپيد..!!
من علیرضا هستم
میان ما فاصله ها غوغا کند...هرچند توانایی شکستن مرزها را نداشته باشم...هرچند هاله ای به قطر نمی دانم ها در میانمان باشد... بگذار دوستدار کسی باشم که دنیای من است اما خود بی خبر است...بگذار دل بگرید ....بگذار عشق فریاد براورد...اری...روزی تمام خواهد شد این دنیای راز الود من....روزی که نمی دانمش..نمی شناسمش... تا به کی صبر باید کرد...*
من علیرضا هستم
در این بازار آشفته ی دنیا! دستهای عشق را محکم بگیر تا گم نشوی که اگر گم شوی معلوم نیست پیدا شوی یا نه! اگر هم پیدا شوی معلوم نیست کِی؟ کجا؟ دستانت را ول نکن خوب نیست دستانت را ول نکن همه چیز در این زندگی باید سر جای خودش باشد
من علیرضا هستم
گوش کن! دوباره در دور دستها آسمان نالید. شاید در جایی دیگر از این شب تاریک بی ستاره، عاشق دلشکستهای غریب تر از من به آسمان چشم دوخته و باران با او همآوا شده و همقدم اشکهایش شده است. حق با آسمان است. باید گریست. باید بارید. باید فریاد برآورد. باید بغض را شکست. باید چون صاعقه سوخت و بر زمین خورد.
من علیرضا هستم
من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچ کس توقعی ندارم . اگر کسی جانم را از من بگیرد ، قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد ، تمام عمر آزارم دهد ، آتشم بزند ، هر کاری کند ، صبر می کنم . از او نا راضی نخواهم بود . اورا بد نخواهم دانست . به او بد نخواهم گفت . می دانم که انسانها ،دلها ، اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه دست تقدیرند .
من علیرضا هستم
فقط بادبادك است كه باد مخالف را دوست دارد.