من علیرضا هستم
مگر با کلمات می توان از تو سخن گفت ؟ باید به سکوت گوش فرا داد تا از تو چه ها می گوید ؟ او با تو آشناتر است.
من علیرضا هستم
باز هم کسی می کشد با گریه بدون قلم رنگ زیبای دلتنگی احساسی گنگ.....
من علیرضا هستم
این رسم پاییز است زود آمدن وقت شروع من با نسیمی سرشار نگاه های غرورآمیز . . . این رسم زندگی من است شکستن دل با عطر یادی یا غمی به خاطر سرودن از دوباره ها .....آهای دوباره..... پاییز چه دوستت دارم !!!
من علیرضا هستم
عصر خوش واژه دلم تنگ توست .....سوی تو عشق شده ام لحظه ام را همیشگی کن در امتداد خودت پیش از زنده به گور کلمات....
من علیرضا هستم
از شب پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم گفت:بنویس بی تو فردایی ندارم
من علیرضا هستم
بهار توی ب باران گیر کرده و زمستان توی ز زمهریر و من،، توی تک تک واژه هایی که به تو ختم میشوند.....
من علیرضا هستم
صدایت آشناست بزار کمی جلوتر بییایم تو همان عابرقدیمی چند پاییز است تو را میبینم؟؟؟
من علیرضا هستم
ببار ، ببار اي باران ببار و بشوي از قلبم اين همه تنهايي و غربت را ببار اي تنها پاك كننده ي زمين ببار بر تنم ببار و بشوي بشوي تمام دلنگيهايم را تمام خستگي هايم را ببار كه تو تنها ميتواني پاك كني ، تمام رنجهايم را ببار ، ببار اي باران ببار .
من علیرضا هستم
احساسم را در سکوت شب می میرانم... دفنش می کنم تا حتی به خاطره ها هم سپرده نشود.... من دچار سکوتم.... من برگ پاییزم... روزی به کسی نفس دادم و حالا زیر پاهایش خورد می شوم.... چه تفاهم قشنگی ست... من دچار بی کسیم... خالی از لبخندم... کاش کنارت بودم... کنارت بودم و تمام شب های خیسم را تقدیم تو می کردم... وقتی از پیشت می رفتم با خودم مدام می گفتم من بدون اون می میرم... کجا دارم میرم ؟ من بدون اون میمیرم... من رفتم... دل من مرد... دل من شکست ... دل من خفقان گرفت... دنیا داره می گزره ... کاش می شد بازم ببارم... من دچار خفقانم بگذارید هواری بزنم...
من علیرضا هستم
در دل این بزم و در میان این خیل خوشگذران قلبم را یاد تو به درد می آورد و گلویم را بغض دلتنگی حضورت میفشارد کاش تو بودی و کاش این بزم بزم تو بود چه کنم که هنوز رفتنت را باور نکرده ام و هنوز خاطراتت در لحظات زندگی من جاریست...
من علیرضا هستم
نوشته های من چیزی نیستند جز لحظه هایی از زندگی من. با آنها میخواهم لحظه هایی از بودنم را ثبت کنم... چون به تجربه دریافته ام که بودنم همیشگی نیست. یعنی خیلی پیش می آید که نباشم. اینها گواه لحظه هایی هستند که بوده ام و بودنم را ثبت کرده ام...
من علیرضا هستم
اینگونه غریبانه برای چه دوست دارمت تو را؟؟ وقتی که فاصله.... وقتی که کوتاه ترین فاصله میان ما میرسد به آنسوی آسمان!
من علیرضا هستم
باید بهتر بشم. این تنها راه هست.
من علیرضا هستم
سرت را بالا بگیر! به من نگاه کن! بگو به من تو بهتر میدانی یا...من؟؟؟؟" -"معلوم است...تو!" -"پس چیست این همه بی قراریت ؟این همه گلایه ات؟این همه اشوبت؟ ... مگر به من اطمینان نداری....؟" _ "..." خنده و گریه ام به هم می امیزد... و سکوت است که با خنده_گریه های من پر میشود!