من علیرضا هستم
من سكوتم را از اوراق سپيد آموختم آيا سكوت روشن ترين واژه ها نيست ؟ پس سكوت ميكنم و هم زمان در پايان آخرين برگ خاطراتم خواهم نوشت : ...پايان...
من علیرضا هستم
اگر زبان را مهلت گفتن باشد اگردل را توان ماندن بود... اگر بیایی...باتومی گویم...این آخرین دقایق مصلوب خسته را...
من علیرضا هستم
چگونه شد که پاییز فصل شاعرانگی من شد؟چگونه شد که زندگیم در پیچ وتاب دریا اقیانوس را نیافت وتارم عاشقانه به نت های غمگین لبخندزد؟چکونه شد که بیگانگی تنم را آتش زد وعشق لحظه ای درکنارم آرام نگرفت ؟وچگونه شد که خدا دور ایستاد وفقط به من نگریست؟!
من علیرضا هستم
باید همیشه منتظر باشم.....باید اشک هایم را آماده بگذارم....در دورترین گوشه ی تنهایی ام. غم ها می آیند ناخوانده نیستند همیشه منتظرگام هایشان خط می کشم به دیوارهای دلم.....
من علیرضا هستم
ازتو گلایه نمی کنم حتی به آب هم نمی گویم به خدا هم که هرگز ! مه آلود است روزهایم ومن در مه راه می روم راه می روم ... پاهای قلبم خسته شده است ازبس تمام فکرهایم را دویده ام. ازتو گلایه نمی کنم حتی به پروانه ها هم نمی گویم می ترسم بال هایشان ترک بردارد وبشکند حجم خشک دلبستگی من............
من علیرضا هستم
تمام هوای این روزهای من دوست داشتن مدام زنی است سیگار برلب......
من علیرضا هستم
هی فلانی تومعنای واژه گنگ مرا میدانی؟؟ بیا یک بار ترجمه کن سالهای نبودنت را .
من علیرضا هستم
خدايـــــا.. يه دامن شيک و پيک بپوش ..! وقتشه اساسي دست به دامنـت بشم!
من علیرضا هستم
لا مصب دل هم ظرفيت داره هــــــا...
من علیرضا هستم
نــمیگوید بیا ! نــمیگوید باش ! نمیگوید به من حتی برو راحتم بگذار ! ... می آید ... حرفـــهای عاشقانه میشنود ! لبخند میزند ! و می رود ... هرشب هرشب هرشب ..!!
من علیرضا هستم
چه تلخه این قصه ی عآدت...