من علیرضا هستم
گاهی هم کلمات صورتک مغول های افسانه ای را بر چهره می نهند ... می آیند ... به آتش می کشند ... می میرانند و می روند...
من علیرضا هستم
دنیا کوچکتر از آن است که گمشدهای را در آن یافته باشی هیچکس اینجا گم نمیشود. آدمها به همان خونسردی که آمدهاند، چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بیرحمترینشان در برف آنچه به جا میماند رد پائی است و خاطرهای که هر از گاه پس میزند مثل نسیمِ سحر پردههایِ اتاقت را!
من علیرضا هستم
وقتی می رفت دست هایش را دور گردنم انداخته بود من تا نیمه های راه....فقط... با او بودم!
من علیرضا هستم
روی پاهایم بند نیستم .....بانو .....در را باز کن!
من علیرضا هستم
تقدیس می کنم دست هایی را که نیستند چشمهایی را که بارور نمی شوند از ابر نگاهم...... وانگار درتناسی ثانیه ها قامت لزج صبح آبستن روز دیگری است.
من علیرضا هستم
چه سکوتی! تو را که میخوانم همه ساکت میشوند تو را دوست دارم و سکوت انتهای کوچه دست به دامان گلهای یاس شده است بخند...
من علیرضا هستم
شعرهایم را از بَرَند!قلم های بی جوهر...
من علیرضا هستم
اشک های گرم مزاحم مردی از دور می آید ای اشک های گرم مزاحم بگذارید لحظه ای سایه اش را خیره شوم شما تازه از راه رسیده اید بروید من سال هاست در انتظار سیاهی سایه ای روشنی ها را دروغ می گویم شما نباید او را جای من ببینید من سال هاست منتظرم شما که... نه دروغ چرا؟ حق شما بیشتر از من است شما در تمام لحظه ها آمده اید!
من علیرضا هستم
از ناودان پیرهنم قیر می چکد!! باران ! بدون عشق کریه است این بدن...
من علیرضا هستم
لعنت به مهربانی هات دیکتاتور چشم قهوه ای!!!!!!!!که اسیرم کرد....
من علیرضا هستم
دستم را به تو می دهم ! فکرم را به تو می دهم ! بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست ! و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کند.
من علیرضا هستم
یه روزی، یه جایی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش... صبر داشته باش....
من علیرضا هستم
آهـــــــــــــــای فلانی . . . ایـــنـــجا قلب من است ، در ویــــرانیـــش مـــکـــوش . . .