من علیرضا هستم
بوی کافور می دهد این شهر.. آفتابی ترین شب عشقست ... اسکلتها سفید مو شده اند
من علیرضا هستم
سنگ را پرت کن .....بانو ......من سالهاست سنگسار شدم....
من علیرضا هستم
دير آمده ای...... در حال شکستن است...... تابوت دل من...
من علیرضا هستم
رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها
من علیرضا هستم
انگشت های جوهریم را قلم مکن اینها هزار مثنوی خاک خورده اند
من علیرضا هستم
لمس کن مهربانی را زیر باران ... مگذار تنها شیشه ی سرد پنجره آن را در آغوش گیرد ... با قلبت احساس کن زیبایی را.............
من علیرضا هستم
من چقدر بی تابم ... و من چقدر دل تنگم ... و من چقدر تنهایم ..
من علیرضا هستم
سکوت پشت لبهایم فریاد می کند انتظار بر روزها سایه افکنده لحظه ها در اسارت غم بی تابند در انتظار رهایی پر و بال بسته ام ... دستهایم را بگیر... من آماده ی کوچ کردنم...
من علیرضا هستم
این بار تو سر بده آواز دوستت دارم را از لابلای غرور لبهایت...........
من علیرضا هستم
دلم برای سادگیهایم میسوزد... سادگیم را به بازی نگیر، ساده نبودنم با کسی شوخی ندارد حتی تو....
من علیرضا هستم
کجایی که بی تو، شاید بمیرم،تنها..
من علیرضا هستم
هر شب چشمانم به خاطر خاطراتت خیس میشود... کاش میشد از یاد برد...
من علیرضا هستم
بغض های تلخ بین روز، شب گریه های بی صدا، بهم کمک نمیکنه.... هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه...
من علیرضا هستم
وقتی چاره ای نمی ماند وقتی فقط می توانی بگویی، هرچه بادا باد ... حتی اگر ، دل کوه را هم داشته باشی، گریه ات می گیرد..
من علیرضا هستم
اینقدر ازت دیدم دریا رو بسوزونی............تو جاذبشو داری....راستی .... از دریا بزرگ تر هم هست؟....یسوزانی؟