من علیرضا هستم
غوغای قطره خاموش می شود......درسکوت باران
من علیرضا هستم
حصار کوچک من شعرهای من است و تنها پناهم بالا رفتن از طپش ثانیه ها روی فواره تنهایی ...
من علیرضا هستم
خدایا .....چیکار کنم این روزها رو ؟لا به لای این کلمات شبانه من یک خروار کلام ریز و درشت را غربال کرده ام .من از غربت حرف هایی مینویسم که حجم تنهایی شان را حتی باد به یاد نمی سپارد از هجوم بی وقفه ی یاس مینویسم که نگاه ترد آفتاب را به شب هدیه میدهد با تمام ادعای محبت !
من علیرضا هستم
هر چه فکر میکنم تو میشوی اهلِ جنوبِ آفتاب خورده و من شمالِ باران زده !
من علیرضا هستم
مخلوطی از حس های در تضادم روزی با گریه قهر میکنم روزی با گریه آشتی فردا روز اگر شنیدی دوستت نخواهم داشت جدی نگیر تو در تمام نخواستن های من جاری هستی
من علیرضا هستم
اینقدر حرف برای نوشتن دارم که باورم نمیشه. اما این روزها سکوتم. و این سکوت رو دوست دارم. میخوام کارِ خودم رو بکنم. مثل همیشه٬ با تکیه به حرفایی که میدونم درسته. دیگه برام مهم نیست چرا بعضیها اینجوری رفتار میکنن یا اونجوری؟! دیگه اهمیتی نداره اگه کسی توی چشمام نگاه کنه و دروغ شاخدار تحویلم بده. دیگه از چیزی متعجب نمیشم. حتی دیگه از وقاحت آدمها گریهام نمیگیره. جون سخت شدم٬ شدیم... یاد گرفتم هر قدمی که برمی دارم مهمه٬ هر جا و هر لحظهای که باشه. پس شش دانگ حواسم جمعِ قدمهامه. و اصـــــــلا مهم نیست اگه کسی بخواد با رندی و گستاخی چند قدمِ فیلی برداره و رد بشه. من با همین قدمهای مورچهای میخوام «انسان» باشم! و این از هر چیزی توی زندگی مهم تره!
من علیرضا هستم
گر نگهبان من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
من علیرضا هستم
این روزها کسانی که به من نزدیک ترند خستگیام را خوب حس میکنند. برخی ساده میببینند و ساده می گذرند و برخی مهربانانه می بینند و صبوری می کنند. این روزها خستگیهایم را پشت لبخند پنهان میکنم. خستهام اما خیلی ها میگویند «حرفی نزن!» و من مثل همیشه میگویم «چشم».
من علیرضا هستم
سربلندی کلیدواژه ای است که آسان از یاد نمی رود؛ حتی اگر اشاره ی چرکین یک نگاه سمت تو باشد.
من علیرضا هستم
برای تو برای دلی که آرام بی هوا بی دلیل دل بست می نویسم برای تو برای نگاهی که لحظه ای نقطه ای به نگاهی رسید می نویسم برای تو برای دل برای نگاه ... اما برای هوایم چه کسی خواهد نوشت؟ وقتی صدای باران ترانه ی برگریزان درختان سکوت شب و ماه... هوایی ام می کند... تو برای هوای من می نویسی؟
من علیرضا هستم
وقتی همه می يان و می رن و هيچ کس به خاطره ها دل نمی بنده من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها! فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق. شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های بی دليل خراب کردن و عاشقی رو حس شک و ترديد و خستگی پر کرد. دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته از این روزها..دلم گم شده...
من علیرضا هستم
زیر بارون بدون چتر رفتم و رفتم تا باورم بشه هنوز زنده ام ... که هنوز من ... با تمام احساسم نفس می کشم... وقتی برات از "بارون پاییزی" می گم حواست کجاست؟ کجایی که نمی بینی تمام این جمله ها پر از حرف و حرف و حرفه.... کجایی که منو نمی بینی؟ نگو دورم ... نزدیک تر از این نمی شه...پس بگرد دنبال بهانه های بهتر..شاید باورم شد...گفتم که ...شاید! راستی ... چه روزهاییه این روزها... حواست هست ؟!
من علیرضا هستم
می خواهم بخندم به دنیای بی تو ... می خواهم بخندم به تمام نبودنهایی که هر روز تکرار می شود بی هراسی از فردا! ...