من علیرضا هستم
من تعجب کردم از بیداری شبانه درد هایم خواستم غم هایم راهمین جا همین کوچه بغل پارک کنم مامور، تابلو ایستاده بود: پارک ممنوع عزیز گفتم: خدایا شکرت یکی ماراعزیز خواند کمی آن طرف تر سر کوچه دیدم پزشک تابلو زده بود * دردنامه آخرش خوش است *
من علیرضا هستم
از لبانت می نوشم تمام طراوت رویایی زندگی را . . . و افسوس شهری فراموش دارم سوی سکوت و سردی ....
من علیرضا هستم
رقصی کرد چشمانت و افتاد برگی بر تن پاک زمین چرخی کرد نگاهت و افتاد عشقی بر دل یک دیوانه وحشی ... و حال دیوانه وحشی یک برگ ویک عشق در دست دارد برای نوشتن از آن لحظه ....
من علیرضا هستم
دوستت دارم همین که هستی دوستم داشته باش همین که هستم...
من علیرضا هستم
روز خیالی هفته موهایت را واژه کردم با شانه قلم چه بویی داشت لبخندت تا رسیدم به حس بوییدن گم شد لبانت میان نیمکره چشمانم یکی در شرق یکی در غرب شاعر شدن دلم شد حاصل نگاه قرمزم حال هر روز روز خیالی هفته است برایم در پی گم شده ترین لبخند با همان قلم قرمز دل ولی افسوس کسی منتظر قرمز دیگرییست برای خط کشیدن به روی دل....
من علیرضا هستم
دلی دارم پراز عشق.... دلی دارم پراز سکوت.... دلی دارم تا از آن بنویسم درد دیوانه خویش.... من نگفتم عاشق باشم او گفت..... .....وبعد از گفتنش ترکم کرد.
من علیرضا هستم
نیستی ... هوای بوی تنت را کرده ام می دانی ؟؟؟ پیرهن جدایی ات بد جور به قامتم گشاد است به همه ی عاشقان خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم !
من علیرضا هستم
بگذار لبهایت برای بوسیدن باشند. تـو چشمانت به اندازه کافی حرف برای گفتن دارند …!
من علیرضا هستم
زخم هایم بی مرحم مانده است...صدایم ابری شده است ...نوری از پنجره نمی تابد....دیگر هیچ مرحمی کارگر نیست همه در خود گم شده اند خودشان را از یاد برده اند حتما دلشان برای خودشان تنگ شده است. دلم برای خودم تنگ شده است. ابرها تیره تر شده اند اما بارانی ندارند همه جا خشک شده است وباز هم زخم هایم بی مرحم می مانند
من علیرضا هستم
اگردربدنم سه قطره خون داشتم بااولین قطره جنگ میکردم بادومین قطره انتقام میگرفتم وبا سومین به توثابت میکردم کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دوســـــــــــــتت دارم.
من علیرضا هستم
وقتی یکی می فهمه که با دیدنش عمق نگاهشو میتونی بخونی ، نگاهشو ازت میدزده ...
من علیرضا هستم
یادِ من باش ! من که دستام ، زیرِ ساطورِ سکوت زندگی است....
من علیرضا هستم
تو بمان و واژه های این ذهن هرزه ی من تو که از گریه های من دور مانده ای تو بمان و ... از من چیزی نمانده است. ته کشیده ام. دیگر تمام شده ام. به چشمهای بی فروغم نگاهی بینداز تا باور کنی. چشمهای تو دروغ نمی گویند. دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود! موجی ام که به شوق ِ ساحل ِچشمانت به صخره کوبید و نابود شد...
من علیرضا هستم
خط به خط کاغذ به کاغذ گاهی باید از خیال ِتو پُر شد تا کلمات بوسه بزنند بر پیکر ِعریان ِشعرم .....
من علیرضا هستم
این شبها شبهای بارانی که سهم من فقط بی خوابی و تاریک هایش بود و رویای بارانی شدنم دلتنگی هایم دلهره هایم دلواپسی هایم به خواب نمی روند