من علیرضا هستم
هی تو.....ناگفته های من است در حضور خورشید نه به خاطر اندوه دیر سال نه به خاطر رنج دیرپای دل ..........به خاطر گل پر پر شده ی خاطره ها می گریم...."
من علیرضا هستم
غریبه ای از راه رسید لبخندش مجوزی بود برای آشنایی . تو خندیدی ٬ غریبه برای تو آشنا شد و لبخند من برایت صد پشت غریبه !
من علیرضا هستم
این روزها کمی پریشانم . پریشان روز و روزگار و آدمهای این روزگار . می خندند به چشمانت و سر که بچرخانی قهقهه سر داده اند از برای حال تو . می نشینند پای بی تابی دلت و تو گمان می کنی که "چقدر آشنا..." و ناگهان فرو می ریزد دلت از بیرحمی شان . این روزهایم این چنین می گذرد . پریشان و دلگیر
من علیرضا هستم
دلم بهانه می گیرد ......کمی باورم کن.
من علیرضا هستم
مشق این دوست داشتن را خط بزن . سرلوحه ی تازه می خواهد دلم . کج و کوله هم که باشد ٬ ناز شست های توست . باران و چند نفس عمیق ... حالا کنار تو ایستاده ام ! ....
من علیرضا هستم
این روزها تنها سنگینی یک چیز را می توانم تحمل کنم . سال هاست دیده ام و شنیده ام و ... سکــــوت بودم و سکوت . صدای دلم در آمده از این بی واژه ماندن فریادهایم . کاش لجوج بودم و خودخواه . آن وقت به هوای نداشتن خیلی چیزها پا می کوبیدم و لج می کردم و به هوای داشتن خیلی چیزهای دیگر هم عاشق خودم می شدم . حالا سرت را بگذار روی شانه ام . تحمل چشم های تو را ندارم که خیره شده به این خستگی....
من علیرضا هستم
راست می گویند که سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت بار سنگینی است .
من علیرضا هستم
می شود کمی هم برایی من حرف بزنی ؟سه نقطه هایم را به پای تردید یا حرف های نگفته نگذار . حالا بی تردید حرف هایم را می گویم ٬ حالا که باورم شده صبور ترین نگاه دنیا کنار چشم های من خانه دارد .
من علیرضا هستم
باران های پشت این پنجره یک روز مرا خواهد کشت . گفتم که بدانی ...
من علیرضا هستم
به دل نمیگیرم تمام این بی تفاوتیها را وقتی دلم برای توست...
من علیرضا هستم
انکار نمیکنم. کمی بیحوصلهام امروز. کمی خستگی انباشته شده روی شانههایم نشسته و کمی حرف نامرتب در دلم خانه کرده. باید فرصتی بگذارم و مرتبشان کنم. دستی به سر و گوش این خستگی بکشم و باز سبکبار بخندم. انکار نمیکنم. کمی بیحوصلهام و این بیحوصلگی حساسم میکند به دور بودنت٬ بیخبر رفتن و بیخبرماندنم... قول میدهم این خستگی که دور شد و این حرفهای نامرتب که ردیف شد٬ باز لبخند بزنم و باز حرفم این باشد که... به دیدارت بیایم....
من علیرضا هستم
مرا با دنیا کاری نیست وقتی هر لحظه با پرسش سادهای دلم را غافلگیر میکنی که٬ خوبی؟ و من چه مردخوشبختی هستم در پاسخش که میتوانم لبخند بزنم و با آرامش بگویم٬ خوبم خوب... تو خوبی؟ و تکرار سادهٔ همین پرسش مرا میرساند به یک حس عمیق. حسی از جنس امنیت. مرا با دنیا کاری نیست وقتی حصار قلبت را محکم میکنی و در این دژ استوار حالِ دلم - حالِ دلت خوب است....
من علیرضا هستم
امروز با دلتنگی بیش تر زمزمه می کنم......نامت را...
من علیرضا هستم
شاید که دیگر پس از این قلمم را بسپارم به «باد» او به جایم شعر بسراید شاید که دیگر پس از این تنها «باد» نام و نشان: برف و باران و شعلۀ عشق تازه ام را بداند!