من علیرضا هستم
فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود... از همان آب هایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه می کنیم ..
من علیرضا هستم
دو نیمه می کنی وجودم را میان این بودن و نبودنت یک نیمه در لحظه های نبودنت می سوزد دیگری هم سرمست لحظه های خوش بودنت وای که حتی دلت به حال تن دو پاره ام نمی سوزد...
من علیرضا هستم
درخت را ننویس شاید که بخشکد یا بشکند بنویس زمستان شاید گذشت فصلی و ما سبز شدیم…
من علیرضا هستم
آهای کافه چی ؛ قهوه ای می خواهم که بویِ آن بوی ِ عطر ِ تنش را از یادم ببرد ... بنشینم یا بروم ؟
من علیرضا هستم
اینجا من هستم . سکوتی !!! فرجامی شاید !!!
من علیرضا هستم
یخ را دوست دارم ... به سردی ایام تکراری نیز احترام میگذارم ... خداپرستم و خدادوست ... شب را سرلوحه ی ترس هایم قرار دادم... چیز هایی از دستم رفته . چیز هایی نیز باقیست . ماه مینگرم.اشک مینوشم.شعر میپوشم. خون مینوشم.وسخت میکوشم تا ... به مهرانه ی خاطرات لحظه هایم هم که شده ,بی نهایت باشم... همین !!!
من علیرضا هستم
باد می اید.....بهار نارنجهایم را در هم می شکند و من هنوز ایستاده کنارپنجره چشم در راه مانده ام مسافر مانده در قطار
من علیرضا هستم
چه ازدحامی به پا کرده ای در من! همین تو یک نفر !!
من علیرضا هستم
روزها پُر و خالی می شوند ، مثل فنجان های چای ، در کافه های بعداز ظهر اما هیچ ، اتفاق خاصی نمی افتد ! اینکه مثلا" "تو " ناگهان در آن سوی میز نشسته باشی !
من علیرضا هستم
پروانه بالش را داد... خورشید نورش را ... من جانم را می دهم ! مرا استجابت کن
من علیرضا هستم
خـدا را چه ديـدي ؟! شايد يك روز در كافه اي دنـج و خـلوت ، اين كلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند ؛ بـراي ِ گوش هـاي ِ تـو كه روي ِ صنـدلي ِ رو به روي ِ مـن نشسته اي ... و بـراي ِ يك بـار هم كه شـده ، چـاي ِ تـو سـرد شـد بس كه خيـره مانـدي به مـن ... !
من علیرضا هستم
تنها لطفی کن و به وقت رفتنت به خاک بگو : روی دلم نه، روی سرم بریزد...!!!