وحید
هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد ! شهر من اینجا نیست ! اینجا … همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند ! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد ! شهر من اینجا نیست ! اینجا … سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “ دو زرده ” اند ! من به دنبال دیارم هستم ! شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است.
وحید
گرمـایی بـوده ام همیشه ولی ... بیـن خـودمان بمـانـد سرمایی می شوم وقتی ... پای آغوش تو در میان باشد !
وحید
هر وقت تنها شدى ، بدون خدا همه رو بیرون کرده که : . . . . . . . . . . . " خودت باشى و خودش… "
وحید
شراب هم... به مستی ام حسادت می کند... آنگاه که خمار یک لحظه ... دیدن " تو " می شوم... !!!
وحید
بعضیا واسه همه اقیانوس آرامن، به ماکه میرسن میشن تنگه هُرمُز !!
وحید
یک روز می بوسـمـت !! پنهان کردن هم ندارد مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی یکی از همین روزهایی که می خندانمت یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم ؛ می بوسمت !! و بعد ، تو احتمالاً سرخ می شوی و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... روزی که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ... یک روز که همه جا حسابی خیس است یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت .!!
وحید
ایــن بــار هــم کــه تــاول پــاهــایــم خشــک شــود ،، دوبــاره عاشقــت میشــوم !! دوبــاره راه مــی افتــم ! دوبــاره گــم مــیشــوم ...!
وحید
فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است... کودک به دتبال آزادی بزرگتر... و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است... پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه ی سالمند است... آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت و آنان که مانده اند در دل رویای رفتن دارند.... پس! کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمی رسد؟؟؟؟
وحید
مَن زنـــــم و تو مــــَــردی!! تفاوتِ فاحـــشی داریم.. اما فقط در نوعـــــمان! وگرنه.... هم تو بد داری... هم من ... من!!! از جنــسِ احساسم ولی... فقط گاهی... با تمامِ احساسم... بـه تمامِ مــردانگی ات خیـــــانت میکنم... و تـــو!!! از حنسِ کـــوه هستی... کوهی محکم... شانه ای پــهن... برایِ تکیه کردن به تــو... برایِ.. ... ... و تنها... گـــاهی... تکیه گاهِ دیگـــری هم میشوی.... هم تــو...هم مــــن! خیانـــــت هایمان را میپوشانیم... و به هم لــــــبخند میزنـــیم.... انگار نه انگار... من برایِ تو عشـــــــوه می ایم.... و تو نـــــاز هایم را میخــری... انـــگار....نـــه...انــــگار... چقدر جنسِ آدم نفرت انگیز اســـت!
وحید
به همه چیز عادت می کنیم به داشته ها و نداشته هایمان خیلی طول نمی کشد که جلوی آینه زل بزنی به خودت موهایت را کنار بزنی و با خودت بگویی : اصلا" مگر داشتی اش مگر از اول بود ؟! که بودن و نبودنش مهم باشد ...
وحید
اولین بوسه در زمان های بسیار قدیم زن و مرد پینه دوزی به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا و این نخ را از روی لب من بردار و بیانداز. زن هم دست هایش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید که دستانش بند است ، گفت چه کنم؟ نا چار با لب برداشت، شیرین بود.... ادامه دادند...
وحید
سلامتی اونایی که حتی نیم روز نبودنشون آدم رو کلافه می کنه یه لحظه مونده به آخرش که کلافگی بخواد دیوونت کنه یهو سر می رسه ، دنیات عوض می شه سلامتی اونایی که بودنشون معجزه اس...
وحید
همیشه شیرین نباش؛ فرهاد، گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند ...
وحید
پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم در تمام طول پاییز نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم وچشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم زردو نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت درآن درخشیدن گرفت پیش می روم و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد وپاییز امسال.... عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است... کاش می دانستی!