***من اینجا خیلی تنهام ***وحید***یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه (من هنوز هم خیلی تنهام)
***آخر و عاقبت عاشقی...***وحید***تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟ میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟ میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟ میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟ میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟ میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟ مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟ میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟ میدونین ...؟؟؟v.s
وقتی يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي
طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن
همه چی با يک نگاه شروع ميشه
اين نگاه مثل نگاهای ديگه نیست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...
محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.
حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.
مي بيني كار دل رو؟
شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و
جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...
از چیزی میترسی ...
صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه
به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟
راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده
طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه
وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن
گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !
آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا
وقتي باهاته همش سرش پائينه
تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده
ديگه از آن خودت نيستي
بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت
سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...
فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...
خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...
هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...
وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...
ولی اون ...
سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه
اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !
دنيا رو سرت خراب ميشه
همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو
بهش مي گي من … من … من
ادامه اش:از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه
ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه
يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد
دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه
دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...
دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد
بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...
وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!
انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...
ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...
بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...
بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني
آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني
تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟
و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني
دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی...
تمام
ببخش اگه تو گریه هام، دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثل تو، با کسی آشنا نبود ببخش اگر تو عشقمون، کم نمیذاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمی ره، اون روزای پاییزی رو ببخش اگه تو قصه امون، دو رنگ و نامرد نبود ببخش که عاشقت بودم، خسته و دلسرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانت و یاد بگیرم اگر که گفتم به چشام، بذار واسه تو بمیرم لیاقت دست های تو، بیشتر از این نبود عزیز من نمی خوام گریه کنی، برای من اشکی نریز لیاقت چشمای تو نگاه پاک من نبود من و ببخش من و ببخش، دلم از تو جدا نبود ببخش اگه تو قصه امون، دو رنگ و نامرد نبود ببخش که عاشقت بودم، خسته و دلسرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانت و یاد بگیرم اگر که گفتم به چشام، بذار واسه تو بمیرم
***من به همان چند لحظه ام قانعم! تو بیا...***وحید***دیدن عکسهایت، شنیدن صدایت، تکرار خاطره هاست! خاطره هایی به رنگ سبز، به شیرینی لحظه های کنار تو بودن! کاش دوباره خاطره ها تکرار شوند! کاش دوباره در کنار هم بنشینیم و من از بی تابی و بی قراری دلم برایت بگویم. راه رفتن در کنارت آرزوییست همیشگی! گرچه دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی اما روزگار چنین نمی خواهد و من به همان چند لحظه در کنار تو بودن نیز قانعم! v.s
***ببخش اگه از من و تو یه عکس خوشگل کشیدم***وحید***v.s***ببخش اگه از من و تو یه عکس خوشگل کشیدم ببخش اگه رو کاغذم عکس دوتا دل کشیدم ببخش اگه تو قلب من جز تو کس دیگه نبود دوست داشتنت برای من یه اشتباه ساده بود وقتی که دیدمت برام یه حس تازه ای بودی کاشکی تو سرنوشت من یه عشق واقعی بودی دل بستم از رو سادگی، شدی همه دنیای من می بخشمت حالا که نیست پیش تو دیگه جای من نمی دونستم که می خوای ساده ازم دل بکنی ببخش که فکر کرده بودم فقط دیوونه ی منی نذاشتی هیچ بهونه ای واسه دوباره دیدنت گل هات و ور دار و برو دوست ندارم ببینمت
تو رفتی و بعده تو دلم چقدر تنها شد تو رفتی و بعده تو غمم دو صد چندان شد تو رفتی و این دنیا یه جا سرم خراب شد تو رفتی و تمام تشنگی هام سراب شد حالا تو این تنهایی بیاده تو نوشتم شاید یه روز بیایی هستی سرنوشتم تو رفتی و عشقمون واسه همیشه مردو تو رفتی و تنهایی با من همیشه موندو تو رفتی و این دردو بی درمون گذاشتی تو رفتی و این جسمو زنده به گور گذاشتی حالا بدونه تو من زیره بارون نشستم دارم می میرم بی تو یه قایق شکستم... ***V.S***
خدا کنه که بارون بباره بباره بباره آخه تورو به یاد من میاره میاره میاره به یاد اون شبی که واسه آخرین بار دیدمت چطور دلت اومد بری من که تورو می پرسدیدمت؟! اون شب یه جور دیگه من و نگاه می کردی یادمه اون شب با بغض من و صدا می کردی اون شب برای آخرین بار دست من و گرفتی گفتی خدا نگهدار تنهام گذاشتی رفتی خدا کنه که بارون بباره بباره بباره آخه تورو به یاد من میاره میاره میاره به یاد اون شبی که واسه آخرین بار دیدمت چطور دلت اومد بری من که تورو می پرسدیدمت؟!***V.S***وحید***
عاشق تو بودن برام افتخاره اگه تو نباشی دلم بی قراره دلم بی قراره واسه با تو بودن می خوام که دستات و بگیرم دوباره ستاره ی من شو تو شبای سردم نیستی که ببینی چقدر پر دردم کجایی عزیزم دنبالت بگردم بی تو تک و تنهام چاره ای ندارم از غم نبودت همیشه بیمارم تو خاطراتم باش تو من و باور کن حیف که دیگه نیستی اینجا با من سر کن ***V.S***وحید***
***دلتنگی های یه زن از زبان خودش ***پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟" سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!" در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!" در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی! تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم ...***V.S***وحید***
تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
***یک دردودل دخترونه***براساس واقیعت***دنیای بی وفایی است***اره دیگه***چند هفته پیش بود که داشتم توی خیابون راهنمایی ( یک خیابون در بالا شهر ) قدم میزدم و برای خودم چرخی میزدم و به مغازه ها نگاه میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم اون ور خیابون و اون طرفم یک نگاهی بندازم از پله برقی که داشتم میومدم پایین دیدم پسری که جلوم روی پله برقی وایستاده بود یکدفعه خورد زمین و چندتا چرخش زد و کف سنگ فرش های پیاده رو پهن شد همه ی پسر دخترایی که اونجا جمع بودن کلی بهش خندیدن ولی من نزدیک بود برای این اتفاقی که براش افتاده بود اشکم در بیاد .***V.S***وحید***
زود رفتم بالای سرش و دستشو گرفتم و گفتم : داداشی بلند شو چیزیت که نشده ؟
طفلک از شدت خجالت که بقیه بهش میخندن اینقدر سرخ شده بود که حد نداشت
وقتی بلند شد آب معدنی که دستم بود بهش دادم تا دستاشو بشوره چون خونی شده بودن و بعد وسایلشو از رو زمین براش جمع کردم
ادما هنوز در حال خندیدنو مسخره کردنش بودن منم اینقدر از دستشون عصبی شدم که همچین نگاه غضبناکی بهشون کردم که به قول یک بنده خدایی همشون خودشونو نزدیک بود خیس کنن
آخه همه بهم میگن رومینا تو عصبی نمیشی عصبی نمیشی عصبی نمیشی ولی وقتی عصبی میشی یک جوری نگاه میکنی که ادم حس مرگ بهش دست میده .
خلاصه دستام خیس کردم و خم شدم و شروع کردن به پاک کردن خاک های پاچه ی شلوارش
پسره بهم گفت شانسو میبینی الان یک ملاقات مهم دارم با رئیس شرکتمون دارم که این بلا سرم اومد
بهش گفتم ناراحت نباش داداشی شلوارت که تمیز شد لباستم که چیزیش نشده فقط دستت خونی شده که اونم یک زخم سطحی یک کمم عجله کنی زود میرسی
خندید و گفت ممنونم خیلی لطف کردی و بعد با صورت سرخ که همچنان خیس عرق بود از خجالت کیفشو از دستم گرفت و رفت
اون شب دلم از ادما خیلی گرفت از همشون بدم اومد که به جای اینکه کمکش کنن فقط دست به کمر گرفتن و خندیدن
خلاصه اون شب گذشت و منم به کل فراموش کرده بودم
تا اینکه امرزو صبح زود از خواب بیدار شدم و آماده شدم برم یک جایی برای کار اداری
با یک آدم که خیلی مطرح توی اداره ی صدا و سیما قرار داشتم قرار بود برم یکی از داستانام بهش نشون بدم و در موردش کمی صحبت کنم
خیلی عجله داشتم وبا سرعت باد قدم بر میداشتم و تند تند میرفتم
یک مغازه ای بود که داشت تازه درست میشد و پیاده روی جولوی مغازه سنگ فرشی نداشت و همش خاک و سنگ ریزه بود و جولوشم صاحبای مغازه با دوستاشون که هفت هشتا پسر سوسول بودن وایستاده بودن و حرف میزدن و در مورد مغازشون بحث میکردن
منم هواسم به گوشیم بود و داشتم پیامک هایی رو که دیشب بهم زدن چک میکردم
همه ی اون پسرا شروع کردن به خندیدن و منو مسخره میکردن و تیکه مینداختن بهم
از شدت خجالت هیچ دردی احساس نمیکردم فقط مثل لبو سرخ شده بودم
و یکدفعه پسری که داشت از پیاده رو رد میشد منو دید و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت : آبجی چی شد چرا یکدفعه این طوری شد ؟؟؟
من که از خجالت مثل لبو سرخ سرخ شده بودم گفتم : هیچی فکر کنم پام پیچ خورد
اون لاتای پی سروپا همچنان در حال خندیدن بودن که یکدفعه پسره همچنان نگاه غضبناکی بهشون کرد که خنده رو لبای همشون یخ زد
بعد از ماشینش که یک متر جلوتر پارک شده بود یک شیشه آب اورد و دستامو شست و دستشو تر کرد و شروع کرد به پاک کردن خاک های مانتوی من و دلداری دادنم که چیزی نشده
از اتفاقی که برام افتاده بود بی نهایت متعجب بودم چون پسره همون کارایی رو میکرد که من برای اون بنده خدایی که اون شب افتاده بود وسط زمین کرده بودم
دقیقا همون حرفایی رو که من به اون زده بودم میزد و همون دلداری هایی که من به اون پسر میدادم میداد
حتی خانومشم از ماشین پیاده شد و گفت اگر روزه نیستی برات چیزی بیارم بخوری یا اگر میخوای برسونیمت جایی که میخوای بری
ولی من در حیرت و خجالت فقط سکوت کرده بودم و دلم میخواست از دردی که در ناحیه پاهامو دستام احساس میکردم گریه کنم
تا اینکه طاغت نیاوردم و آروم آروم اشک ریختم
پسره نگاهی به صورتم انداخت و اشکامو که دید خندید و گفت : آبجی مارو ببین که با این سنش داره گریه میکنه بابا چیزی نشده فقط تقصیره یک سنگ کوچولو بود که رفت زیره پات ، بی خیال آبجی فراموشش کن
خانومشم اشکای منو پاک میکرد و دلداریم میداد که تو سر وقت به قرارت میرسی و حتی اگرم شده خودمون میرسونیمت
و امروزم گذشت و اگر اون دوتا فرشته یکدفعه جلوم سبز نمیشدن من این قرار مهم که سالها منتظر همچین روزی بودم از دست میدادم
طفلکی ها منو زود رسوندن سر قرار و لباسامو برام مرتب کردن و دستو صورتمو شستن و صحیح و سالمم دوباره منو برگردوندن نزدیک خونمون (هر چند که اون رئیس بی عاطفه که باهاش قرار داشتم امروز به علت حادثه ای که براش اتفاق افتاده بود به موقع حاضر نشد و باهام تماس گرفت که قرار میوفته برای بعد از ماه رمضون و منم کلی توی این ماه نفرینش کردم )
وقتی همچین مسئله ی کوچیکی رو به خاطر کمک من دوباره تکرار کرد و به من کمک شد حتما تو کارا و عمل های دیگه هم همین اتفاق میوفته و یعنی همین تکرار و تکرار و تکرار
و اون وقت بود که به این حرف ادم بزرگا پی بدم که همیشه میگن به هر دست بدی به همون دستم میگیری
وقتی جریان برای خانواده تعریف کردم کلی خندیدن و گفتن این مرد و خانومی هم که پیدا شدن فقط برای جبران کمکی بود که تو به اون پسر بیچاره توی خیابون کردی
حالا به عقیده هایی که همیشه داشتم بیشتر پی میبرم
چون همیشه بزرگترا بهم میگفتن به کسی اعتماد نکن تو خیابون به غریبه لبخند نزن با ادما حرف نزن با کسی دوست نشو همه ی ادما رو لازم نیست دوست داشته باشی و ....
ولی من همیشه به کوته فکر بودنشون میخندیدم و میگفتم
اعتماد کن تا بهت اعتماد کنن
دوست داشته باش تا دوستت داشته باشن
کمک کن تا بهت کمک کنن
لبخند بزن تا بهت لبخند بزنن
مهربون باش تا باهات مهربون باشن
دوستشون باش تا دوستت باشن
آره دنیا مثل یک جبره هر کاری بکنی اونم باهات میکنه
اونم جبران میکنه
چون این خاصیته دنیایه
پس همیشه:
بخندین
شاد باشین
کمک کنین
خوشحال باشین
اعتماد کنین
برای من بیچاره هم دعا کنین که دوباره توی همین ماه رئیسه باهام قرار بزاره
***زن***قوی ترین زن جهان هم که باشی... وقت هایی هست ... که دستی باید لمس ات کند... تنی ... تنت را داغ کند... و لبی... طعم لبت را بچشد ... مستقل ترین زن جهان هم که باشی... وقت هایی هست... که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد... که آرام رانندگی کنی ... و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی... مسافرترین زن دنیا هم ... دست خطی می خواهد که بنویسد برایش... " زود برگرد "... طاقت دوری ات را ندارم...
***آرزوهای دیروزم و حسرتهای امروزم***نمیدانم چرا مینویسم.شاید دیگر حرف زدن را فراموش کرده ام شاید صدای خودم را هم فراموش کرده ام.شاید در مقابل سکوت وحسرت زنانه ام ،انگشتانم راوی قصه پر غصه ام شده اند.شاید.... من خوب نیستم .نه .دیگر نمی توانم به دروغ بگویم حالم خوب است.من اصلا خوب نیستم. این سردرد ها و تب و خونریزی از بینی چطور میتواند نشانه از خوب بودن باشد؟؟؟؟ بابا،مامان منم دخترتان.کم کم دارم از ذهنتان فراموش میشوم.شمارا به خدا گوش کنید.من درد دارم .مادر.پدر منم دخترتان میخواهم با شما حرف بزنم.قول میدهم مثل این 4سال مرا نبینید اما محض رضای خدا فقط یکبار دردم را گوش کنید مامان پرده های جدید خانه ات مبارک باشد.مامان خسته از خانه تکانی برای عید نباشی. میدانم برای شام شب عید تلاش میکنی تا پسرها و عروسها و نوه هایت مثل هر سال دورت جمع شوند و سال را تحویل کنید. مادر زمانی که سفره را پهن میکنی به یاد من هم هستی؟آیابرای من هم بشقاب میگذاری؟؟؟؟***V.S***وحید***
مادر وقتی بچه هایت دور هم جمع میشوند جای خالی مرا میبینی؟با چشمانت هر طرف دنبال من میگردی مادر؟
ازخودت پرسیدی دخترکم چه میکند؟چه برای خوردن دارد؟آیا حالش خوب است؟آیا اصلا اوهم شب عید دارد؟
نه مادر .میدانم که برایتان از غریبه ها هم نامحرم تر هستم.می دانم که مثل همیشه سهمی از داشتن تو ندارم مادر.
چه شد که 9 ماه به دل کشیدن من برابر شد با 27 سال فارغ شدن از من مادر؟
منهم از جنس تو بودم پس چرا محکوم به گناهکاریم کردی؟مگر من به خواست خودم به دنیا آمدم .تو خواستی که من آمدم.
دختر بچه ایی که مادرش همیشه در مسافرت بود و به جای آغوش مادرش باید ماه به ماه در کنار برادرانش زندگی میکرد.
هیچوقت به این موضوع فکر کردی که دختر مادر میخواهد.آرزو داشتم یکبار در آغوشت گریه کنم.یکبار از آرزوهایم برایت بگویم.موهای بلندمشکیم را شانه کنی سرمرا بر زانویت بگذارم و بگویی دخترم.اما نکردی مادر.اصلا یادت میاید که مرا مادرانه نوازش کرده باشی؟نه یادت نیست .هدیه ایی که برایت با پس انداز هرروز خرجی مدرسه ام که برایت خریدم را یادت هست.من هنوزهم ماجرای آن روزت را خوب به یاد دارم.هنوز یادم است که چطور بدون ترحم به تن ضعیفم مرا کتک میزدی .هنوز صدایت که از میخواستی خودم مرگم را انتخاب کنم و من به تو التماس میکردم را یادم است.هنوز چشمانت را زمانی که شال گردن را دور گردنم پیچیده بودی فشار میدادی
به یاد دارم مادر.و تو بی خیال از دختربجه ضعیف 8 ساله ات که چطور از شدت درد و تنگی نفس از حال رفت.هیج میدانستی دخترت 20 سال است که شبها کابوس کشته شدنش به دست مادرش را میبیند؟؟؟من از تو بودم.از گوشت تو .از پوست تو.از خون تو.چقدر برایم حسرت بود که باهم بیرون برویم.خرید برویم.اما تو هیچوقت نخواستی بفهمی دخترت کی بزرگ شد و کی خانوم شد.تو که میدانستی من اجازه ندارم هیچ دوستی داشته باشم پس چرا خودت دوستم نبودی.چرا مادر باور نکردی که محرم اسرار دختر مادرش است.هنوز هم صدایت را که دختر پاک خودرا با زشترین القاب آذین میکردی را فراموش نکرده ام.القابی که بارها و بارها به خاطر شنیدنشان و نسبت دادنشان به من از خدا
آرزوی مرگ میکردم و تو بی پروا در حضور برادران سنگدل و پدرم آنهارا بر زبان میاوردی مادر.نمیدانستی هر بار که بهمن میگویی تو ناخواسته بودی و صلاحی بود در دست اطرافیانم چطور من قطره قطره دوب میشوم.مادر من به چه گناهی محک
محکوم بودم که تو بودی اما من از داشتن تو محروم بودم.وحتی امروز هم اگر دختری را در کنار مادرش میبینیم بغض میکنم حسرت میخورم.چه بی رحمانه از من گرفتی حق مادر داشتن را و حق مادر شدن را.
بابا هرچند هفته ایی یکبار میایم و از دور تماشایت میکنم اما همیشه دلتنگت هستم.بابا میدانم تو هم دلت برای من تنگ شده اما نمی توانی به زبان بیاوری
بابا میگویند دخترو پدر علاقه عجیبی به یکدیگر دارند.بابا هنوزم تنها مرد زندگی من تو هستی.باور میکنی بابا که شبها چطور وقتی به تنها عکسی که ازتو دارم خیره میشوم تمام خستگی کار و دردهایم را فراموش میکنم.انگار عکس تو برای من باارزش ترین چیزی است که من در این خانه همیشه تاریک دارم.
من با عکست حرف میزنم و درد دل میکنم اما چرا تو همیشه مثل سابق ساکتی و فقط مرا نگاه میکنی.هیچ دانستی که چقدر دوستت دارم بابا حتی بیشتر از خودم چرا همیشه ساکت بودی ؟چرا صدای ناله و کمکم را زیر مشت و لگد پسرهایت میشنیدی اما کر بودی.بابا تو به پاکی و نجابت من ایمان داری میدانم پس چرا دخترت را مثل همیشه تک و بی یاور میان این گرگ بازار رها کردی.بابا تو میدانی دخترت مثل یک مرد چگونه تورا سربلند کرده اما چرا به زن وپسرانت نشان نمیدهی که پدر من هم هستی؟
مگر نه اینکه من به خواست تو برای رها شدن از دست آنها به اجبار ازدواج کردم.بابا بیا و هویت مرا حفظ کن.من دیگر آرام آرام دام از پا می افتم .بیا از این بره معصومت در مقابل این زندگیه سنکدل و مردمش مراقبت کن بابا.تو که میدانی من چقدر برای نگه داشتن زندگی ام به شوهرم التماس کردم.تو که دیدی چشم کبود و لب پاره دخترت را و دیدی
دخترت چگونه تلاش میکند تا زندگیش را از او نگیرند.بابا به خدا تنها بودم و کفشهایم از بازی پله های دادگاه پاره شده بودند.و حتی میدانستی که دخترت چقدر به وجود تو نیاز دارد
اما بازهم نبودی؟یک زن تنها و جوان چطور میتوانست حقش را بگیرد؟جز اینکه حقش را ببخشد ولی شرافتش را نفروشد؟و تو با اینکه دخترت را میشناختی به خواست همسر و پسرانت اورا به جرم مطلقه شدن و بخشیدن مهریه اش درهای خانه ات را به رویش بستی.بابا حال این منم .همان زن جوانی که روزی به خاطر خواست تو که گفتی ازدواج کن
تا از دست مادرو برادرانت آزاد بشوی و نفس بکشی تن دادم اما به فرق اینکه دخترت برای همیشه فراموش کرد که یک زن است و نیازهای زنانه اش را در محضر طلاقش
دفن کردهیچ وقت خبردار شدی بعد از ترد کردن دخترت او چطور 1 سال در خوابگاه دانشجویی هم در بهترین دانشگاه درس خواند و هم کار کرد.اصلا فهمیدی که من چطور خرج تحصیلم و خوراکم را از کارکردن درشرکت خدماتی نطافتی درمیاوردم.اما با همه اینها عشق من به تو کم نشد حتی زمانی که در تاریکی خوابگاه مرحم بر روی دستان زخمی ام میگذاشتم.
وبرادرانم.در مقابل اینکه هیچوقت از شما خوبیومهربانی ندیدم وهمیشه بنا به تفکرات غلط و سطحی شما من متحمل رفتارها و غرور جوانی شمابودم اما همیشه تحمل نداشتم حتی کوچکترین فکری شمارا آزار دهد.هیچوقت مرا به چشم یک خواهر ندیدید و در ذهنتان دختری از من تندیس کرده بودید که واجب به خراشیدن و سوهان کشیدنش.یادتان است
چقدر این پرنده بی بال و پر را در قفس خانه محبوس میکردید و تمام حق مرا به اینکه بتوانم دوستی داشته باشم ویا حتی به عروسی اقوام بروم به خاطر فرهنگ و باور غلطتان ازمن گرفتید.ویا درب خانه اتان را به جرم سرنوشتم به روی من بستیدو سفره اتان را جمع کردید .اما امروز خوشحالم که استاد دانشگاه ودکتر صدایتان میکنند.لقب مهندس گرفتید و
هر کدام از طریق حمایت مادر و مدرک درسی و خرج پدر نوع لباس پوشیدن و شکل و ظاهر و برای همسران و فرزندانتان افکارتان عوض شد.اما جناب آقایان به خودتان بپرسید هنگامی که خواهرمان به خاطر تنوع طلبی و بی مسئولیتی و کتکهای شوهرش به تنهایی از حق خود دفاع میکرد ما کجا بودیم.در پی خرید خانه یا تولد همسرمان یا مسافرت تفریحی خارج از کشور و یا وسط کنفرانس و سمینار.و 4 سال است با تمام این خوشیها خواهرمان را اگر در جایی ببینم نمیشناسیمش چرا که عکسهایش را از دیدمان برداشتیم دریغ از اینکه او همان خواهر پاک و معصوم درون عکس است.
و یکبار از روی صداقت و مردانگی به خودتان بگویید او هم میتوانست خانواده داشته باشد و مثل ما در کنار پدرو مادر و همسر و فرزند طعم خوش زندگی را به دهان بکشداما تنها هویتی که به او بخشیدیم این بود
(دختری کوچک با آرزوهای دیروزش را زنی با حسرتهای امروزش ببینیم)