دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

yase kabud

یاس بوی مهربانی می دهد ... درباره »
yase kabud
زن
امتیاز: 3467

دنبال‌شدگان

(251 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(464 کاربر)

گروه‌ها

(174 گروه)

بازدید

yase kabud
345_20090824_1997596080.jpg yase kabud

/ ...

yase kabud
yase kabud

گفت: اسکله چه خبر؟ گفتم: "منتظر شماست که بروید شهید شوید." خندید،چند قدم جلو رفت،برگشت نگاهی کرد و دوباره رفت. جسدش را که آوردند گریه ام گرفت. گفتم: "من شوخی کردم ، تو چرا شهید شدی؟!"

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
yase kabud
only_God2_s.jpg yase kabud
در خدا

دست هایم به آرزوهایم نرسید، آنها بسیار دور اند؛ اما درخت سبز صبرم می گوید : امیدی هست ... دعایی هست ... خدایی هست ...

yase kabud
thumbnail.jpg yase kabud

مادر شهید می گوید: دو سال قبل از شهادت محمدرضا من خواب شهادتش را دیدم و قرار شد که همراه با پدرش حرفی از شهادتش به او نزنیم. ما چند هفته قبل از شهادتش دیدیم روی دیوار نوشته: «11/4/67 شهادت محمد رضا دهقانی را به خانواده ام تبریک می گویم.» هفده روز قبل از این تاریخ برای اولین بار به جبهه اعزام شد و همانطور که روی دیوار نوشته بود در تاریخ 11/4/67 در منطقه شلمچه به شهادت رسید. و من به خاطر اینکه دیگر تاب و تحمل شهادت جوانان را نداشتم به خدا گفتم که خدایا فرزند من آخرین شهید فیروزآباد باشد و دیگر جنگ هم برای همیشه تمام شود. پس خداوند دعای مرا استجابت کرد و محمدرضا آخرین شهید فیروزآباد شناخته شد و یک ماه بعد هم جنگ به پایان رسید.

yase kabud
imag.jpg yase kabud
در ظهور

مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران دردوران غیبت می‌فرماید:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنیدتا من برگردم خودش هم رفت پشت پرده.از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ...یکی از بچه‌ها که گیج بود،حرف پدر یادش رفت.سرش گرم شد به بازی.یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم اما آنکه زرنگ بود،نگاه کرد،رد تن آقاش را دید از پشت پرده.تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید.دلش هم تنگ نمی‌شد.می‌دانست که آقاش همین ‌جاست توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم،هی می‌دید این خوشحال است،ناراحت نمی‌شود وقتی همه جا را ریخت را ریخت به هم،آن وقت آقا آمد..

yase kabud
yase kabud
در ظهور

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟ و ای کاش که این جمعه بیایی! دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی؟ تو کجایی... و تو انگار به قلبم بنویسی: که چرا هیچ نگویند مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟ و عجیب است که پس از قرن و هزاره هنوزم که هنوز است دو چشمش به راه است و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است که گویند به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد! و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!

yase kabud
000.jpg yase kabud
در خدا

ب ِ یاد ِ خواب آلودگی ِ صبح های دبستان، آن قدر صدایت می زنم تا بیدار شوم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
yase kabud
223.jpg yase kabud
در خدا

صدایت را نمی شنوم این روزها. با من سخن بگو. دلم تنگ شده است برای صدایت... اگر خواست من خواستت نیست، حرفی نیست. حرفی نبوده است. حرفی نخواهد بود.بگذار صدایت را بشنوم. دل به امید صدایی که مگر از تو رسد.

yase kabud
yase kabud
در حجاب

چادري ها زهــــــــرايي نيستند! اگر چادرشان مجوز ورودشان به زير خيمه ي نيمه سوخته ي "مــــــــــادر" نباشد ...

yase kabud
yase kabud
در خدا

هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ "لطیف" را دوست ‌تر دارم‌ که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می ‌افتم.خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم! اما ... زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌ قطره‌ تیره ‌تر شدم‌ و ذره ‌ذره‌ سخت ‌تر... من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار ، دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.... حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام. گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد... یا لطیف !

yase kabud
yase kabud

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

yase kabud
yase kabud
در خدا

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه/ هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم.

ENSAN
ENSAN
توسط yase kabud

انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را.

yase kabud
yase kabud
در سوتی

اومدم خاطره دیشبو واسه آجیم تعریف کنم ، یهو یادم رفت چی بود . گفتم : دیشب ، خُب ، کی بود ؟! چی بود ؟! چی گفت ؟!

yase kabud
faaaaaaaa.jpg yase kabud

یکی بود , یکی نبود در ازل هیچ کی نبود جز خدا و بوی یک یاس کبود ..........

yase kabud
ya zahra.jpg yase kabud

پیغمبری که عمری غمخوار امتش بود / روی کبود زهرا (س) اجر نبوتش بود؟