2yousef
اگر کسی بخاطر چیزهای کوچک عصبانی می شود یعنی عاشق است
2yousef
زن بودن کار مشکلی ست؛ مجبوری به مانند یک بانو رفتار کنی، همانند یک مرد کار کنی، شبیه یک دختر جوان به نظر برسی، و همتای یک خانوم مسن فکر کنی. …
2yousef
زبان کوتاه و عقل گریان و چشم لال ؛ یکی دوان دوان آن یکی بی حس و حال؛ یک پرستو عاشقو آن یکی در پی عشق؛ آن یکی بال دارد و این یکی خود چید بال ..........................
2yousef
من در هیاهوی خیالت ، ستار ه ات را شادمان ، نورانی وگل افشان می دیدم از زیر هر سنگی خنده ای از اعماق وجود زبانه می کشید و تو نیامدی ،...................... صدای ترنمی زیبا گوشم را ، نه ، قلبم را نوازش کرد ، بالای سرم بودی ................ قلبم با چشمانی بسته نقاشی می کشید آنچه نمی توانست تحمل کندبمن آهسته گفت سپیده سر زده و ستارگان می خوابند..................................... گفتم بیدار نمیشوم مگر در خیالت ، تا بشوید خیال پریشانی ام را ....................... و باد به فرمان تو ، خیال مرا ، به نوری عظیم که نشات ستار ه ات از آنجا بود رساند و من دیگر آرام نبودم و پر می زدم و ترنم رنگین نگاهی خیس را عاشقانه زمزمه می کردم......
2yousef
آنچه درویش کشد از دل ـ دیوانه ی اوست / چه کند دل، كه خراب ـ ره مستانه اوست/ ره مستانه كجا باده اين درويش است/ باده را دل به تمناي دل ـ درويش است
2yousef
"ترسم که شعر سنگ مزار من این شود ... او هم جمال یوسف ندید و ... رفت ..."
2yousef
.. کسی ز راه میرسد ... ... "و من انگار گیاهی کوچک ... و تو آن نور که از دور به من میتابی ...
2yousef
مهندس ناظری که به تازگی با هم همکار شدیم میگه این عطرم رو بزنم برات ... میگم نهههههههههههههه ... مگه نمیدونی عطر نباید عوض شه............... میگه بابا این عطر مردونه اس ... میگم خوب همین دیگه ... عطر مردونه هم اگر عوض بشه پوستت کنده اس.................... یه کم فکر کرده و میگه عجب ... ... بعد از یه ساعتی اومده میگه شما عطرت چیه؟! میگم هیچی ... من عطر نمیزنم
2yousef
من در میهمانی نگاه تو ... روزه شک داری نگرفتم ...
2yousef
دیشب آسمان داشت خودی نشان میداد ... رقص نور و صدا و سمفونی باد و باران ... حدِ بلندیِ صدایِ رعدش معلوم بود ... بعد از یکی دوبار گوش عادت میکرد بهش ... اما ناگهان غرشی بلندتر از همه رعدهای قبلی زد ... صدای مهیبی بود ... اما از ته دلش بود ... حس کردم چیزی ته دلش تیر کشیده ... با خودم گفتم یقینا بوی عطر آشنائی به مشامش رسیده که اینگونه دلتنگیش را فریاد زده ... آخر عطرها دقیقا عمق وجود هر موجودی را نشانه میگیرند ... تیرشان خطا هم نمیرود ...