2yousef
صفاي اشك آهم داده اين عشق دل دور از گنا هم داده اين عشق دو چشمونت يه شب آتش به جون زد خيال كردم پناهم داده اين عشق
2yousef
در عشق تو عقل سرنگون گشت . جان نيز خلاصه جنون گشت / خود، حال دلم چگونه گويم کان کار به جان، رسيده چون گشت / بر خاک درت به زاری زار از بس که به خون بگشت، خون گشت
2yousef
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد. شریعتی
2yousef
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايست . ببين مرگ مرا در خويش ، که مرگ رهگذر تماشايست . مرا در اوج می خواهی ، تماشا کن . آيا دروغين بودم از ديروز . پس مرا امروز حاشا کن . در اين دنيا که حتی ابر نمی گريد به حال من . همه از رهگذر گريزانند تو هم نيز بگذر از اين تنها . فقط اسمی به جا مانده ، از آنچه بودم وهستم . دلم چون دفتری خالی .... قلم خشکيده در دستم
2yousef
توبه می کنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم . حتی به قیمت سنگ شدن . توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم . حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان بود توبه می کنم دیگر عاشق نشوم برای همیشه وبه کویر تنهایی سلام می کنم
2yousef
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای . گفت یا خواب است یا باد است یا افسانه ای . گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست . گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای . گفتمش آنان که می بینی بر او دل بسته اند . گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ایی
2yousef
او تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت/ چلچراغی در دل شام سیاهم بود ورفت / کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد / او تمام هستی من، تکیه گاهم بود و رفت / باز در کار دلم وامانده ام بی یاد عشق / او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت / رفت و دیدم آتشی بر دل نهاد / او به وقت بی کسی تنها پناهم بودو رفت / مانده ام بایک سکوت تلخ در راه جنون / حاصل تشویش سال و سهم ما بود و رفت
2yousef
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
2yousef
دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني
2yousef
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر
2yousef
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي / دلت را براي عاشقي / صدايت را براي شادابي / دستانت را براي نوازش و پايت را براي همراهي / عطرت را براي مستي / خيالت را براي پرواز / و خودت را نيز براي پرستش
2yousef
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
2yousef
تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم
2yousef
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد