2yousef
بهاء الواعظین می نویسد : در ابتدای مشروطه ؛ بخانه ای رفتم ؛پیر زن و دختر جوانی آنجا بودند . پیر زن پرسید : منظور از مشروطه چیست ؟؟ گفتم : قوانین جدید . گفت : مثلا چه ؟ به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان! دخترش گفت : این چه فایده دارد ؟؟ پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد میگیری ؟؟!!
2yousef
خندیدن، خوب است / قهقهه، عالی است / گریستن، آدم را آرام می کند اما� لعنت بر بغض . . .
2yousef
در مدرسه از نشاط ما کم کردند... از فرصت ارتباط ما کم کردند... هر وقت به هم عشق تعارف کردیم... از نمره ی انضباط ما کم کردند...
2yousef
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود / عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود / شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر / مهربانی حاکم کل مناطق می شود
2yousef
راز دل با کس نگفتم / چون ندارم محرمی / هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم / راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی / عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم
2yousef
با همه ی بی سر و سامانی ام / باز به دنبال پریشانی ام/ طاقت فرسودگی ام هیچ نیست / در پی ویران شدنی آنی ام / آمده ام بلکه نگاهم کنی / عاشق آن لحظه ی توفانی ام/ دلخوش گرمای كسی نیستم/ آمده ام تا تو بسوزانی ام
2yousef
گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود . تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود . جای بایش روی دل جا مانده بود ......
2yousef
اي تو يعني گريه ات آغوش من / ارتعاش خنده ات در گوش من/ بي تو هر دم خسته ام، دستم بگير/ بي تو يعني هستيم از من بگير/ بي تو را هر دم كه انشا مي كنم / مرگ خود با اشك امضا مي كنم
2yousef
کوک کن ساعتِ خویش! که مـوذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب...
2yousef
وقـتـی دلـت گـرفـتـه..... وقـتـی غـمـگـیـنـی......... وقـتـی از زنـدگـی سـیـری........... " حـواسـتـو خـیـلـی جـمـع کـن " چــون طــعــمــه خــوبــی هــســتــی ..
2yousef
آدم ها برای هم سنگ تمام میگذارند اما نه وقتي که در کنارشان هستی ؛ نه....!! آنجا که درمیان خاک خوابیده ای " سنگ تمام " را میگذارند و میروند...
2yousef
گاهی آدمهای تنها خیلی خوش شانس هستند… چون کسی رو ندارن که از دست بدن…