Kuzey
باور كرده ام که بی تو هم زندگی می گذرد،، دلم دیگرهیچ کس را نمی خواهد جز تنهایی
Kuzey
هر چه میخواهی آرزو کن هر جایی که میخواهی برو هر آنچه که میخواهی باش چون فقط یک بار زندگی می کنی و فقط یک شانس داری برای انجام آنچه میخواهی
Kuzey
یادش بخیر وقتی معلم می خواست درس بپرسه یکی که داوطلب می شد ، یه نفس راحت می کشیدیم دلم برا یه نفس راحت کشیدن تنگ شده !!!
Kuzey
ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم.. آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو توی قلب منی…!
Kuzey
آدمایی هستن که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم … وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده، راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره … اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون … آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن اینا فرشتن … تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین… تنهاشون نزارین، داغون می شن ! همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند
Kuzey
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود حتی زمان مرگ آن لحظه های پر از درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : شب در میان تاریکی در نور مهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی اما بگو : من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خاموش در انتظار دیدن رویت نشسته است روزی اگر ……. اما ؛ نه او هیچوقت دیگر نمی آید کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
Kuzey
من برای مرگ خود یک بهانه میخواهم یک بهانه ی پوچ ِ عاشقانه میخواهم از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز گر بهانه این باشد ، من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم
Kuzey
واسه منی که دلتنگم ، دلگیرم از زندگی بهتره سفر کردن و گرنه اینجا میمیرم در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای نه در گذرگاه ، کسی نه جنبش خار و خسی نه پر زدن در قفسی نه منتظر همنفسی گفتم از چه میترسی آخرش یه راهی هست آخرش مگه رنگی ، بدتر از سیاهی هست ؟ بدتر از سیاهی هست ؟ سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده ، تا بوده همین بوده نه رو سفید پیش یار نه سرفراز در دیار ببین چگونه گم شد این سواره عشق در غبار راه افتادم و هی رفتم ، شاید دلم کمی واشه به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه
Kuzey
تلخ است… نه نمی فهمم شاید هم شیرین باشد. دنیا…خانه ی اجاره ای منست. یادم باشد دل را خیلی خرجش نکنم!
Kuzey
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
Kuzey
دیروز اگر به خویشتن تو را وعده داده ایم امروز هم به قوت خود ایستاده ایم ما بی اجازه ی تو خطائی نمی کنیم دیگر نپرس که چرا بی اراده ایم تا اینکه با هویت ما آشنا شوی اصل شناسنامه خود را گشاده ایم برنده ایم اگر چه بریده بریده ایم ما آهنیم اگر چه براده براده ایم معصوم نیستم یقینا ولی اگر ابلیس هم شویم خداوند زاده ایم ما عاقلانه عشق تو را برگزیده ایم بگذار بگذار ابلهانه بگویند ساده ایم.
Kuzey
دیدیم کسی در میزند…………….. در را گشودم روی او ……………… دیدم غم است در می زند……….. ای دوستان بی وفا……………… از غم بیاموزید وفا……………….. غم با آن همه بیگانگی………………. هر شب به من سر می زند ؟؟؟؟
Kuzey
پارسال با او زیر باران قدم میزدم ……….. امسال او را با دیگری زیر باران اشک های خودم میبینم ………………………… شاید باران پارسال اشک های کس دیگری بود…
Kuzey
آن روزها گنجشک را رنگ میکردند و جای ِ قناری میفروختند…
این روزها هوس را رنگ میکنند و جای ِ عشق میفروشند….
آن روزها مالباخته میشدی و این روزها ،دلبــــاخــــته…. !!