Kuzey
مــزاحـم آدمــی که مشـغـول فــرامــوش کــردن شـمــاســـت نـشـویــــد…. هـیـچ قـاتـلـی دوس نــدارد هـنـگـام کـشـتـن کـسـی مـزاحـمــش شــونــد
Kuzey
زن ها گاهی اوقات چیزی نمیگویند چون به نظرشان لازم نیست كه چیزی گفته شود، با نگاهشان حرف میزنند... به اندازه یك دنیا حرف میزنند، هرگز نباید از چشمان هیچ زنی ساده گذشت...!!!
Kuzey
در لــحــظــه هــايــے کــه روزهــايــم از شــبــ تــاريــکــ تــرنــد... خــنــده هــاے تــو خــيــال مــرا روشــن مــے کــنــد... چــشــمــهــاے تــو بــهــانــه ے لــبــخــنــد مــن شــده انــد.... پـــــس هـــــمـــــيـــــشــــــ ــــه بـــــــــخــــــــنـــــ ـد....
Kuzey
رفتنت... نبودنت... نامردیــــــــــت... هیچکدوم نه اذیتم کرد و نه واسم سوال شد... فقط یه بغض داره خفم میکنه...بگو چجوری نگاهت کرد که منو تنها گذاشتی...؟!!!
Kuzey
من مات شدم... !
و تو چون پادشاهي که
از اينگونه فتح ها را زياد ديده است
بي اهميت ، رد شدي
غرورم را خرد کردم
و فریاد زدم دوستت دارم
لبخندی زدی و گفتی: متشکرم!
و حالا امده ای اما...
کمی...تنها کمی دیر یادم افتادی....
همین پیش پایت...عاشق شدم...!
Kuzey
ارزش دل قد یک مورچه است !!!
هر دو خواسته یا ناخواسته زیر پا له میشوند.
Kuzey
دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند که نه کسی گفت چرا و نه کسی فهمید چرا !
Kuzey
زیر ِ بـــــارآטּ مے ایستَم میگویَند مــُـــב است ایـטּ روزهـــآ عشـــــق بازے زیر ِ بارآטּ با اشڪ هاے ابـــــر .... בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪﮧ اَز شِدت گِریــﮧ بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد كه از فِشار בِلتَنگــــــے خیلی وَقت است نَفَسَـــــم بُریده بُریده و بَند است
Kuzey
یه میز هرچقدرم که گرون قیمت و شیک و سلطنتی باشه اگه ۴تا پایه ش مثل هم و یه اندازه نباشن میز نمیشه
Kuzey
اغلب فکر میکنیم اینکه یاد کسی هستیم و با خاطره ی کسی زندگی می کنیم ، منتی است بر گردن او غافل از اینکه اگر یاد کسی هستیم ، این هنر اوست نه هنر ما !!!
Kuzey
آدم حسابی نیستم
اشتباه زیاد دارم
کامل هم نیستم
حتی غیرمعمولی هم نیستم
بعضی وقتا دیوونم
شایدم همیشه ولی حداقل خودمم و خودم رو شبیه کسه دیگه ای نکردم …
Kuzey
آدمهای شکسته دو دسته اند :
آنهایی که یکباره از دست یک نفر افتاده اند و آنهایی ک یواش یواش از دست همه ترک برداشته اند …
Kuzey
الان که کلی حرف واسه گفتن داریم دیگه زنگ انشایی نداریم …
Kuzey
هم قد گلوله توپ بود … گفتم : چه جوری اومدی اینجا ؟ گفت : با التماس ! گفتم : چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری ؟ گفت : با التماس ! به شوخی گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید میشه ؟ لبخندی زد و گفت : با التماس ! تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده …
Kuzey
یه روزی میاد که بعدش دیگه مهم نیست فردایی در کار هست یا نه ؟ اون روز یا خیلی خوشبختی یا خیلی بدبخت …