Kuzey
خدایـــا .....! به بزرگیـــــت قســـم … توعکس های دست جمعی … جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار... آمیـــــن.....
Kuzey
عشق برخی اوقات تحمل کردن است اینکه با وجودِ زخم های زندگی بتوانی هنوز پا برجا باشی… عشق گاهی زندگی با سینه ایی بدونِ نفس است و بدان که مرگ، قلبی است، بدون عشق عشق برخی اوقات سنگین است همچون، سنگینیِ لیاقتِ دوست داشتهِ شدن عشق برخی اوقات زندگی دوباره است عشق زنده نگه داشتنِ کسی در درونت است با وجودِ فاصله های دور…
Kuzey
حسین جانم! دست من گیر که این دست همان است که من سال ها از غم هجران تو بر سر زده ام ..
Kuzey
یه نگاه به کفش های قشنگت کن دو عاشق ؛ دو یار که بدون هم جایی نمیرن با هم خاکی میشن با هم میرن زیر بارون ؛ اگه یکی فدا شد دیگری هم فدا میشه ؛ کاش آدمها از کفشاشون یاد میگرفتند رسم وفاداری و عشق رو...!!!
Kuzey
مرد هم قلـــ♥ــب دارد.... فقط صدايش... يواش تر از صداي قلب يک زن است.... مرد هم در خلوتش براي عشق گريه ميکند....
Kuzey
آهنگ زنگ من روی موبایلت با بقیه فرق داشت؛ ولی . . . آهنگ زنگت رو موبایلم مثل بقیه بود ! تو به خاطر اینکه بفهمی منم . . . و من به خاطر اینکه فکر کنم تویی
Kuzey
خداوندا تو تنهای منم تنهای تنها ، تو یکتایی و بی همتا ولی من نه یکتایم نه بی همتا ، فقط تنهای تنهایم و محتاج نگاه تو…
Kuzey
گاهی چقدر دلم هوس شیطنت میکند… از همان شیطنت هایی که حرف تو پشت بند آن باشد که بگویی: مگه دستم بهت نرسه…
Kuzey
آدما مثل کتابند برگرفته از مطالب جالب. از روی بعضیها باید مشـــــــق نوشت. از روی بعضیها باید جریـــــــمه نوشت. بعضیها رو باید چند بار خواند تا معنیشان را فهمید. بعضیها را باید نخوانده کنـــــار گذاشت!
Kuzey
دلـــــــــــم گــــــریـــــــهــ مےפֿـواهـَב نہ بـُغــــــــــض فـرو פֿـــــــورבه نہ ـہـــــق ـہق آرـامـ نہ اَشـڪــــــــــ بے صـــــــــבا گـریـہ اے اَز تہ בلـ ٬ בلـَمــــــــ فـَریـاב مےפֿـواهـَב בلـَمـ مےפֿـواهـَב بـا صـבاے بـُلـَنــــــــــב گـریـہ ڪنمـ ٬ زار بـزَنـَمــــــــ בلـَمـ مےפֿـواهـَב ـہـرچــہ بـُغـْضـ ُ نـالــہ و בرב مـآنـבه בر בلـَمـ بے בریغـے بـبـارَمـ ... شـایـَב بـتـوانـَمـ بے פـضور ایــטּ بـُغـْضـ سـَنگـیــטּ
Kuzey
فراموش نکنیم که اگر دلی را بردیم شکستیم ، گذشتیم و رفتیم … روزگار حافظه خوبی دارد ، هرگز فراموش نمی کند !
Kuzey
خود آزاری یعنی میری اونجاهایی که باهاش خاطره داشتی و به یادش می میری
Kuzey
گفته باشم ! من درد میکشم تو اما چشم هایت را ببند سخت است بدانم می بینی و بی خیالی . . .
Kuzey
می دونی چیه رفیق !؟ حکایت زندگی ما شده مث “دکمۀ پیرَن” اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه می ریبد بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش . . .
Kuzey
تنهایی ؛ همیشه بد نیست ، شاید یه فرصتیه برا اینکه ، قدر لحظه های خوب و شلوغ و شاد زندگیت رو بدونی ... شایدم اینقدر گُلی ؛ که کسی هم قد تو نیست ، برا بودن کنارت ...