Kuzey
دو رکعتــ گـ ـ ــریه برایـــِ خـــاطـره هـــایمـ یکــ قنـــوتــ ســکوتــ برایــِ یـــادتــ دو سجــــده بی قـــراری برایــِ عشـ ـ ـقِ بربــــاد رفتــه یکــــ تشـهد برایــِ مــ ــرگــِ دلـ ـ ـ ـ م. . .
Kuzey
منم همان خسته و دل شکسته منم همان مسافر بی همسفر مانده منم همان دل بسته به تنهائی های ناتمام منم همان مرداب سکوت در جنگلی از هیاهو منم همان قایق رو به غرق در اقیانوس غم منم همان کتاب پر حرف اما نا توان در گفتن منم همان اشک های خشکیده از نا امیدی منم همان دوستدار یاران که همه فراری اند از من منم همان درخت پر برگ و سایه دار٬ اما تبر خورده و ایستاده منم همان خشکی منتظر امواج دریا منم همان باور نکرده ز یاران منم همان نگاه عمیق اما پر ز اندوه منم همان موسیقی های غمگین منم همان شعر های دل شکن از دنیا منم همان ابر سیاه پر اشک اما٬منتظر بارش منم همان خسته و دل شکسته از خویش منم همان خسته و دل شکسته منم همان ................
Kuzey
می خواهم برگردم به روزهای کودکی : آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود… عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد… بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود… بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند… تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند… تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود… و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود…
Kuzey
دلم برای تو که نه… ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای “مواظب خودت باش“شنیدن، تنگ شده… برای تو که نه… ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده… راستش… برای اینها که نه… دلم برای خودت تنگ شده…
Kuzey
این روزها چه قدر هوای تو می کنم حتی غروب، گریه برای تو می کنم گاهی کنار پنجره ام می نشینم و چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم خود نامه ای برای خودم می نویسم و آن را همیشه پست به جای تو می کنم وقتی که نامه می رسد از سوی من به من می خوانم و دوباره هوای تو می کنم (فرامرز عرب عامری)
Kuzey
عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیستم هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان… گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟ عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان
Kuzey
می گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم، اما وقتی باران می بارد چتر به دست می گیری! می گویی آفتاب را دوست دارم، اما زیر نور خورشید به دنبال سایه می گردی! می گویی باد را دوست دارم، اما وقتی باد می وزد پنجره را می بندی! حالا دریاب وحشت مرا وقتی میگویی دوستت دارم!
Kuzey
گاهی دست خودم را میگیرم، می برم هوا خوری یاد تو هم که همه جا با من است… تنهایی هم که پا به پایم، می دود… میبینی؟! وقتی که نیستی هم، جمعمان جمع است…
Kuzey
مرگ قو شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجى رود گوشه اى دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویى به صحرا بمیرد چو روزى ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریاى من بودى آغوش وا کن که می خواهد این قوى زیبا بمیرد مهدی حمیدی شیرازی
Kuzey
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست. چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی! که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…
Kuzey
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم
Kuzey
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی دلت بگیره ولی دلگیری نکنی شاکی بشی ولی شکایت نکنی گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . . خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری ! خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی . .
Kuzey
گاهی به بعضیا باید بگی عزیزم اگه برام بزرگ شده بودی فقط به خاطر خطای دیدم بود ؛ میدونی که من آستیگماتم …
Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م