Kuzey
لبیک یا رسول الله (ص) ...
Kuzey
احتیاجی به تسبیح نیست … دستانت را که به من بدهی ، با انگشتانت ذکر دوست داشتن سر میدهم … ! .
Kuzey
از مهر که نه ؛ پایـیز از “بی مهری” شروع می شود …
Kuzey
می دونی چیه رفیق ؟ حکایت زندگی ما شده مث “دکمه پیرَن” اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه میری … بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش …
Kuzey
گاهی بعضی حرف ها ریتم ندارند ، آهنگ ندارند … اما خوب که گوش کنی درد دارند …
Kuzey
من و تیر چراغ برق دردمان یکی است …
شب که می شود ، سرمان تاریک ، دلمان پر نور …
صبح که می شود ، سرمان سنگین ، دلمان خاموش …
Kuzey
چـه پــر جــرعــت مـی شــود انـســان وقــتــی مـی فـهـمـد کـسـی دوسـتـش دارد .. " دکـتـر شـریـعـتـی "
Kuzey
همه می گویند… به ستایش روی آوردم …… گفتند خلاف است !! به عشق روی آوردم ………. گفتند گناه است !! خندیدم ……………….. گفتند کودکانه است !! گریستم ………………… گفتند دیوانه است !! و حال که در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم همه گویند که ….. هی !! فلانی عاشق است ؟؟؟ !!!
Kuzey
میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم
Kuzey
دیوانه باران زده سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
Kuzey
انگار… انگار ولگرد شده بودم… به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی… به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت… هیچ کس نبود… انگار تو هم ولگرد شده بودی…
Kuzey
راستش را بخواهی از موقعی که رفتی هیچ چیز تغییر نکرده است … من هنوز قهوه میخورم سیگار میکشم پیاده میرم … هستم؛ اما تلخ تر بیشتر تنهاتر
Kuzey
رفته ای اما…. خدایمان هست بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند. نامه اول رفته ای اما…. خدایمان هست بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند. با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم به خیال خودت از خویشتنم کردی دور غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد و من مانده ام در میان مردمانی که دوست ترشان نمی دارم و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام. بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم و می بینم
Kuzey
چه کار سختی از من طلب میکنند این دلتنگی های حل شده در بغض فراموشی ات به دست من نیست که این سر سختی ها تو را با من لج میکنند بگذار فریاد بزنم !فــــــــــــــراموش نمیــــــــــــــشوی