Kuzey
نه سه نقطه ایم که یعنی ادامه داریم نه یک نقطه ایم که یعنی تمام شدیم دو نقطه ایم مانده بین زمین و هوا
Kuzey
او "مـــرد" است دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است ... صورتش ته ریشى دارد قلبش به وسعـــتِ دریــــا جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و تنـــهای را میبلعد... ... او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میكند با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى آنقــــدر اورا نامــــرد "نخوان" آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج" فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد فقــــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد...
Kuzey
کســـے کـﮧ تـــو را دوستـــ داشتــ ه باشـــد
بـــا تـــو مے مـــاند ...
بـــراے داشتنتـــ مے جنگـــد...
امـــا اگـــر دوستتـــ نداشتــ ه باشـــد
بـﮧ هـــر بهانــ ه اے مے رود ...!!!
Kuzey
از دستت هر چی برمیومد انجام دادی، مرسی!!! حالـآ نوبت پاهاته... می تونی گورتو گم کنی! به سلامت
Kuzey
کجایی ؟ "یک کلمه نیست،خیلی معنی داره گاهی... کجایی یعنی چرا سراغم نمییای ؟چی کار میکنی؟ چرا نیستی؟دلم تنـــــــــــگ شده...
Kuzey
اگر توانـــستی نفهـــــــمی، می توانــــــــــی خوشبخـــــت باشـــــی...!
Kuzey
بــﮧ دعــانــویــس گــفـتـم
جــورے بـنـویــس ڪــﮧ
פــتـمــاً بـیـایــد . . .
نــﮧ او پــرســیـد چــﮧ ڪـسـے ،
نــﮧ مــטּ گـفـتـم مـــرگ . . .
Kuzey
باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم !
همین اندازه می دانم که صدای پای خداست !
شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم !
Kuzey
وقتی می روی٬ حَواست باشد ...! حتما خدانگهدار بگویی ... تا خدا٬ حَواسش را بیشتر به من بدهد ...! آخر می دانی ...؟! !! خدا٬ به هوای تو٬ مَرا رها کرده است !!
Kuzey
وقتی کِه نِگه داشْتن بُغضت... اّز شِـ ـکَسـ ـتَنِشْ براتْ راحَت تَر بْاشِه.... یَعْنــــــــــــی.....حْاِ� �ت خرابه
Kuzey
بهتره نداشته باشمت ! تا این که داشته باشم و ندونم با چند نفر شریکم !
Kuzey
ما فڪر میڪنیـم بدتـریـטּ درد ؛ اَز دستـ ـ ـ ـ دادטּ ڪسیہ ڪہ دوستـش داریم ! اَمّــ ــــا …. حَقیقتـ ـ ـ ـ اینہ ڪہ : اَز دستـ ـ ـ دادטּ خـودمـوטּ ، و اَز یــاد بُردטּ اینڪہ ڪے هستیـم و چقدر اَرزش داریم ؛ گاهے وقتہا خیلے دردنــاڪ تـره …
Kuzey
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی میدیدم.. شانه بالا زدنت را، بی قید و تکان دادن دستت که، -مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر را که، -عجیب! عاقبت مرد؟ - افسوس! کاشکی می دیدم..
Kuzey
سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .
Kuzey
دچارِ آن لحظه ام که بیایی و ببینی حرارتِ دوریَت بخارم کرده . . . دودی شده ام به تیرگیِ ثانیه هایِ دوری . . . تَه کشیده ام و برایِ گریستنت هم دیر شده باشد فرصتِ بدرقه کردنم را حتی دریغ کنم بِشَوم یک مشت علامتِ سوالِ لعنتی تا لمس کنی که چقدر کَمَت داشتم تا درک کنی چقدر عذاب داشت بازی کردن به رسمی که ابلیس هم تحملش را نداشت انتظار و دوری بازی بینِ شیشه و تیغه . . .