Kuzey
چه یه وجبــــ…
چه صــــد وجبـــــ…
تنهــــــایی یه دنیاستـــــــــــ!
Kuzey
هر آهنگی که گوش میدهم به هر زبانی که باشد بغضم را میشکند … نمی دانم بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است …
Kuzey
من از مرگ ماهی ها می ترسم, وگرنه درد دلهایم را به دریا می گفتم...
Kuzey
آدما از جنس برگ اند,گاهی سبزن گاهی زرد
زمستون دیده نمیشن,تابستون سایه بان سبزند
آدما خیلی قشنگن
اما حیف هر روز,
یه رنگن!!!!!
Kuzey
حـــتـــی روز مـــرگ ام هـــم
بــاهـــم تــــــفـــاهــم نـــداریــم . . .
مـــن ســفــیــد مــی پـــوشــم
و تـــو ســــیــــاه . . .
Kuzey
بعضے آدما لیاقت اینو ندارن کہ شما بهترین لحظات زندگیتونو با فکر و یاد اونا سپرے کنین ! باور کنیـטּ ...
Kuzey
فــرامــوش ڪــردنـتـــ بــرایـم مـثـل آبـــ خــوردن استــ ... از همــان آبـهـایـے ڪــه مـیـپـرد تــوی گــلـو خــفــه ات میــکنـد ... از همان هایے ڪــه بــایــد ساعـت هـا سـرفـه ڪـنـے ... از همــان هـایـے ڪــه بـی اختیــار اشـڪــهایـت را جـاری میـڪــند ...
Kuzey
درد یعنی عاشقـــــــــــانه هایی که مینویـــسی و دیگران را به یادعشــــقشان بیندازد و تـــــــو همچنان بنویـــــسی بدون اینکه عاشـــــــــــــــق کسی باشی یا حتی در یــــــــاد کسی...
Kuzey
قانعم...........
تو قسمت من نه ............
مال مردم بودی...........
قربون دلم برم که مال مردم خور نیست............
Kuzey
گوشهایم را می گیرم... و چشم هایم را می بندم... و زبانم را گاز می گیرم.. ولی... حریف افکارم نمی شوم... چقدردردناک است... فهمیدن ...!
Kuzey
در بستری از شعرهای ناگفته ام دراز می کشم. آب مرا که نه... شعرها را با خود خواهد برد.. روزی..جایی.. دست در آب فرو می بری.. مجنون خواهی شد!!
Kuzey
این روزها می نشینم و به لباس هاى مشکیم خیره میشوم…
بر رویشان دست میکشم،
بغلشان میکنم،
بهشان وعده میدهم و میگویم:
دیگر چیزى نمانده،طاقت بیاورید…!!!
Kuzey
خيلى هـا ديگـه زندگـى نمى كنـن فقـط ادامـه ميـدن !!!
Kuzey
از تو چه پنهان گاهی آنقدر برایم خواستنی می شوی که شروع می کنم به شمارش تک تک ثانیه ها . . . برای یک بار دیگر رسیدن . . . . به نگاهت . . .
Kuzey
شهر من بهار ندارد... باغ ندارد،بهار نارنج ندارد... و آدم اگر اینجا دلش بگیرد؛ دردش را به کدام پنجره بگوید که بغضش پیش هر غریبه ای شکسته نشود؟! ...