Kuzey
بـــــه چــــه میـــخنــــــــدی تـــــو ؟ بــــه نـگـاهـــــم کــــه مـسـتـــــــانــــه تـــو را بــاور کــــرد یــا بـــه افـســـــــــونـگــــری چـشـــــمـانت کــه مـــرا ســـوخت و خــاکـسـتـــــر کــــرد ؟ خـنــــده دار است ، بـخـنـــــــد !!
Kuzey
باران می بارد ... دلم قدم زدن های دو نفره می خواهد ... اندکی خیس شدن ... اندکی سکوت ... حرف های عاشقانه ... بس است !!! دلم از نوشتن هم بیزار شده ... خودت را می خواهد ... فقط همین !!!
Kuzey
قـــلـبـم در سـیـنهام نـیـســـت ! امــا عـکسی از تو بـه جای آن اســت ... کـولـه بارت را بـگـــــرد نـگـو کـه مـن بــد انـدیــشـــم !!! خـــــــوب نـگاه کـــن شایــــــد اشـتـبـاهـــــی در گـوشه کـوله بارت گـذاشـتــی...؟!
Kuzey
ایـنْ تُـو نیستے کـِ ه مَرآ اَز یـآد بـُردِه اے...
ایـن مَنَـمْ کِـ ه بهـ یـآدَم اِجـ ــآزِه نِمیـ دَهَـ م
حَتّی اَز نَزدیکے ذِهْـ نِ تُـ و عُبور کُـنَـد
صُـحبَت اَز فَراموشے نیسـ تْ...
صُـحبَت اَز لیاقَت اَسـ ـتْ...!
Kuzey
تحمـل دردهایـم از شــانه گـذشت زانـویــت را مـی آوری؟!
Kuzey
بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی
Kuzey
خیلی حــــــــرف هست... که تــــــــو هرروز در گــــــــلویت... بغــــــــض کشنده ای احســــــــاس کنی... بــــــــرای کسی که... بدانی...حتی یک بار در عمــــــــرش... به خــــــــاطر تــــــــو... بغض هــــــــم نکــــــــرده است...!!
Kuzey
گاهی لحظه های سکوت
پرهیاهو ترین دقایق زندگی هستند
مملو از آنـچه می خواهیم
بگوییم ولی نمی توانیم بگوییم …
Kuzey
آدامسمو با همه 'شیک' بودنش بعد چند دیقه زیر کفشم له میکنم! تو که جای خود داری....
Kuzey
سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ م م م م م م م م
Kuzey
تو چه گفتی سهراب؟ قایقی خواهم ساخت باکدام عمر دراز؟ نوح اگر کشتی ساخت عمر خود را گذراند با تبر روز و شبش بر درختان افتاد سالیان طول کشید عاقبت اما ساخت … پس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت بی خیال قایق … یا که میگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد … این سخن یعنی چه ؟ با شقایق باشی… زندگی خواهی کرد ؟ ورنه این شعر و سخن یک خیال پوچ است … پس اگر میگفتی تا شقایق هست حسرتی باید خورد جمله زیباتر میشد تو ببخشم سهراب که اگر در شعرت نکته ای آوردم انتقادی کردم … بخدا دلگیرم از تمام دنیا … از خیال و رویا …
Kuzey
سکوتم بی دادیست ، و آرامشم پایان بود و نبود تـوست ، آن روز که با خوب و بد تو کنار آیم ، بی شک دیگر برایم بی ارزشـــی ، میراثم برای تو سکوت خواهد بود!!
Kuzey
یک کــــــِش اونقدری کِش میاد که بضاعتشه!
از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه؛ نه که نخواد؛ نمیــــــتونه!
در میره، میخوره تو چِش و چالمون!!!
این جریانِ خیلی از ما آدم هاست!
آدم هارو بیشتر از تحملشون تحت فشار قرار ندیم!!