Kuzey
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست برو مسافر جاده قدم های تو را دلتنگ است …
Kuzey
آرام در گوشه ای نشسته ام کار از چسب و باند و پانسمان گذشته “زخم” به روحم رسیده …
Kuzey
صداي تو كيلومترها سيم را
به آتش مي كشد
از گوش تا سينه ي من
يك و نيم وجب كه بيشتر فاصله نيست...!!
Kuzey
مــرا کَس بسیــار اَست ؛ اَفسوس ! کـه دل یک نـا کَس می خواهَـد …!
Kuzey
خواستم با تو باشم اما تو نه گفتم دوستت دارم گفتی نه گفتم هر کاری میکنم گفتی نه همه ی حرف های مرا ب انتها رساندی نه نه نه اما حال نوبت من است که به حرف های تو نه بگوییم گویی که مراقب خود باش.گویم دلیلی واسه زندگی ندارم چون زندگیم رفت با دیگری میگویی نه خواهش. میکنم این کار را نکن میگویم نه و وقتی میگویی دوست دارم ک مرا از دست داده ای من تو را در این دنیا ندارم ولی برای اخرت برنامه ها دارم….
Kuzey
نمیدونی ، که چه حالی داره قلبم
نمیدونی ، چه بغضی تو گلومه
نمیدونی ، که چه بیقرارو گریونم
نمیدونی، چقدر، دستاتو کم دارم
نمیدونی، چقدر ، تنهایی بی رحمه
تمومه ساعتا رو، بی تو داغونم
تمومه عمرمو یاده تو میمونم
که واسه ،یه لحظه برگردی به این خونه
ببینی تو نبوده تو، چه دیوونم
بگو ،دستمو میشناسی یا نه
نگو، عطرم واسه تو آشنا نیست
بگو، که هنوزم، منو میشناسی
فقط نگو،نگو که ناشناسی
دیگه دستای سردم، نا نداره
همون مردی ، که بی تو، بیقراره
Kuzey
خودم را که در چشم هایت به جـــــــــــا نمی آورم دوباره تنهایی ام به وجــــد می آید.. کز می کنم در دفتری که هنوز هم انگشت به دهــان شعرهای شاخدار توست… می نشینم… و از معصومیت خاطرات نداشته ات دفاع می کنم… که من استمرار عاشقانه هایی هستم که هـــــــرگز سر به ابتذال واقعیت فرو نمی آورند وقتی آغوش های نا مــــاندگار این حوالی به قدر یک جرعه از تنهایی های من…، رسمیت ندارند… می دانی… ! من تنها به قدر تنـــــ هایی خودم، حرف برای گفتن دارم…
Kuzey
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیه
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
Kuzey
شبیه همین شب ها را دغدغه می شوی دغدغه ای که دستش بر سرت همیشه به تنبیه بلند بود … آرام نمی شوی … نه در آغوش کسی نه در قرص های خودت …. خودت را مرور می کنی … هی مرور می کنی دنیایت میلنگد …. یک جای قصه ، نقش اول کتاب ، سر خم کرده یک جای خواب هایت با تعبیرش جور در نمی آید نمی فهمی … هیچ وقت نمی فهمی چرا اینگونه ای ….
Kuzey
خودَتـــــــ را نــَــــرنجان! آنکه بودَنتــــــ را قـَـــدر نَدانِست، لایِـــــق حـــــضور دَر فـــِکـــــرَت هم نیســـتـــــ...
Kuzey
. می گفتند: ” سختی ها نمک زندگــــــی است “ امّا چرا کسی نفهمید که ” نمــــــک “ برای من که خاطراتم زخمی است ، شور نیست ؛ مزه ” درد” می دهد !
Kuzey
جــآے خالیَتـــــــ آنقــــَدر بُــــزُرگـــــــ شُـــده که حَـتـــــے مــــے شَــــــوَد دَر آنـــ ــــ زِندِگـــے کَرد…
Kuzey
بعضی ها مثل دسته صندلی سینما میمونن،معلوم نیس مال توئه یا بغل دستیت
Kuzey
خنده دار است نه ؟؟ که هی تو مرا دوربزنی و مـــن دلــــــــم را خوش کنم که در محاصـــره ی توام …