Kuzey
رآه کـــ ـه می روی
عقـ ــب می مـــ ـــآ نـ َم
نـه بــ ـرآی ِ اینکــ ـــه نخوآهـ ـــم بآ تو هم قــــدم بآشـ َم
می خوآهـ ــم پآ جـــآی ِ پآهــآیــت بگـــ ــذآرم
می خوآهــ ــم رد ِ پــآیــ ــت را هــیچ خــ ـــیآبــآنی
در آغوش نکشـَـ ـــد…
Kuzey
خوشا به حال هر کس که مثل من نیست , اینچنین سر گشته و پریشان ,اینچنین خمیده ازغم دوران . خوشا به حال عاشق که به یاد معشوق اشک می ریزد . خوشا به حال معشوق که در فکر ناز فروشی و غمزه نمایی است. خوشا به حال عارف که با یاد خدا آرام می گیرد. خوشا به حال شاعر که حرفهای نهفته در دل را بر روی کاغذ زمزمه می کند. گمشده در جنگلی مه آلودم , خسته از هر چه باید و نیست , دلگیر از هر چه نباید و هست . به خدا می نگرم , فرسنگ ها از من دور است به فضا می نگرم , تاریک و مه آلود و سوت و کور است . دردانه های نگاهم نیز با من قهرند .قفل سکوتم با هیچ شاه کلیدی باز نمی شود . تپش های قلبم هیچ هیجانی را پذیرا نیست لبریزم از گفتن اما محرمی را نمی یابم ….
Kuzey
يك دانه ز تسبيح نماز سحرت را يك بار به نام من محتاج بينداز... "التماس دعا"
Kuzey
روزها رفتند و من دیگر ، خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان ، میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید ، عاقبت روزی به دیدارم
(فروغ فرخزاد)
Kuzey
دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند که نه کسی گفت چرا و نه کسی فهمید چرا !
Kuzey
گــآهی بـآید قـبول کـنـي « دستانـَش » ، مالِ تـو نیــست ... اما « حســرِتـِشـآن » ... چرا ! هـَسـت ...
Kuzey
سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی
آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .
Kuzey
خَــــــســــتِــ ـﮧ شُـــבم بَـــس کِــــ ﮧבلَـــــــ×ـــم رَنـــجــــ ــــیـב و خَـ ـ ـنــבیـ ـ בم ...
Kuzey
بعضی روزها که به حد مرگ غمگینی یا حالت بد است، وقتی از تو می پرسند چرا؟ دیده اید حال آدم بدتر می شود؟ چون نمی توانی توضیح بدهی چرا؟ چون هیچ دلیل محکمه پسندی برای این حد از بد بودن نداری...
Kuzey
هـــی لعــنتــی !! جــای ِ خــالی ِ خــودت ُ با سیــگار ، نــت ُ فیــلم پــُــر میــکــنمــ بـا جــای ِ خــالــی ِ انـگــشتــری کــه تــو ایــن یــک سال ُ یکــ مــاه ... یــکـــ روز هم ازمــ جــُـدا نـبــوده چیــکار کــُــنــَــم؟!! میــشــه بــگـــی؟!!
Kuzey
تـــــو مـــــرا نـادیــــده بـگـیــــر . . .
و مــــــــن
بـدنـــم روز بـــه روز کـبـــــودتـر مـی شــــود . . .
از بــــــس . . .
خــــودم را مـی زنـــــم ،
بـــــه نـفـهـمـــی . . . !!!
Kuzey
مگــــر خودت نگفــتی خداحــافظ؟
پــس چرا وقتی گــفتم"به ســلامت" نگاهــت تلخ شــد؟
بــرو به ســلامت
دیگــر هــم ســراغم را نگــیر!
خســته تــر از آنم کــه بر ســر راهت بنــشینم
و دلــیل رفتنــت را جــــویاشــوم...
Kuzey
گاهی باید بروی به سویش.. همان که قهوه هایش را در انتظارت سرد نوشیده.. همان که در سرمای زمستان دستانش در انتظار دستانت یخ بسته.. همان که دوربینش در انتظار عکاسی از تو خاک میخورد.. قدم هایت را به سمت کسی بردار که در اتوبوس برای بعدنت صندلی میگیرد... او که برای پنجره ها از تو میگوید.. تنها کمی لبحند لازم است.. گاهی باید بروی به سویش.. گاهی.. باید بروی.. به سویش.. !!!
Kuzey
بادِ لعنـتی ، می آیـَ ـد ، عطر تو را می آورد ... و جز بالـش خیـس َم ، چـ ـه کسـ ـی حال ِ مرا می فـَهمــَد ... ؟
Kuzey
سکوتـــــــ پشت گوشی تلفن سنگین ترین سکوتهاستــــــــــ. نه از دستـــــــــــ ها کاری ساخته است ؛ نه از چشــــم ها...