Kuzey
دلت کہ گرفت سکوت کن این روزھا کسے معناے دلتنگے رآ نمےفھمد
Kuzey
به " تـــــــــــــو " کـــــه میرســـــم ...!
مکـــث میکنـــــم ...!
انگـــــار در " زیباییـــ ــت " چیـــــزی را ,
جـــــا گذاشتـــــه ام !
مثلــــــــــا"...
در صـــ ــدایت ... آرامـــــ ـــش ♥
در چشـ ــــم هایـــــت ... زندگـــــ ـــی ♥
Kuzey
می گــــم : خداحــافظ كه تُــو، چشم تـَــر كـنی كه بـگــی: كـجـا؟ مَگـه دَست خُودتـه این اومَــدنو رَفتـَــنا ؟ بعدش سفت بغلم كُـنی بـگــــی: كه هیچ رفتَــنی تـُـو کار نیست اینـو توو مُخت فرو کُـن ! هَمیـن جـا ، بـه دلت اشاره کُنی ، جاتـه تا هَمیشـه! آخــــر سَرش هم مُحکـم بگی: شـیر فـَهم شــد؟ كه مَــن ، دل ضَعفـه بگیرم از این همـه عاشقانـه های مَردونـه و مُحـكَمت ..!
Kuzey
فلاسفـــه دربـــاره عشــــــــق خیلـــی حرفهــا زدند امــــا منطــق هیجکــدامشــــان به پـای منطـــق تـــــــو نرسیـــــد رفتــــــــی و گفتــــــی:همینـــــه کــــــــــــــه هســــت !
Kuzey
ایـن تــو نیستی که مرا از یـاد برده ای ایـن منـــم که به یـادم اجـازه نمی دهم حتـــی از نزدیکی ذهـن تــو عبور کند صحبـــت از فـرامـوشی نیســــت …. صحبــــت از لیـاقـــت اســـت !!
Kuzey
رفت…؟ به سلامت من خدا نیستم که بگویم صد بار اگر توبه شکستی باز ای انکه رفت به حرمت انچه با خود برد حق بازگشت ندارد رفتنش مردانه نبود لااقل مرد باشد برنگردد خط زدن بر من پایان من نیست اغاز بی لیاقتی اوست
Kuzey
درد تنهایی کشیدن مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید !
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی . . . !
و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام . . .
تو هر چه میخواهی مرا بخوان !
دیوانه !
خود خواه !
بی احساس . . .
نمی فروشم !
Kuzey
به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید دوستت دارم بگویید در این دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان بگویید گاهی فرصت با هم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست شما بگویید ، حتی اگر نشنوند . . .
Kuzey
دوست داشتن: زبان، زمان، راه، دلیل و نشانه نمیخواهد دوست داشتن، دل می خواهد و یک “من” میخواهد و یک “تو”!
Kuzey
آدمایی که عشقشون رو مثل کانال تلویزیون عوض میکنن
آخرش باید بشینن برفک تماشا کنن !
Kuzey
جاده اینور جاده منم , اونور جاده تویی اون که غمگینه منم , اونی که شاده تویی اینور جاده منم , که دوباره گم شدم اونور جاده تویی, مثل تکرار خودم
Kuzey
هرشـ ـَب اَز پـ ـُشتِ صـ ـَفحـ ـہکـ ـوچَکـ ـ ـِ مـ ـ ـوبایـ ـ ـلـ دَر آغوشَــҐ میـ ـگیرے و نـ ـِمیدآنـ ـ ـے چـ ـ ـہ آرآمشــے בآرَב ایـ ـטּ آغـ ـ ـوشـِ خـ ـیالــے
Kuzey
هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کن که امروز چه کرده ای که لایق زنده موندن برای فرداهم هستی
Kuzey
پروردگارا عاقبت اعمال ما را ختم به خیر بگردان
که تو راز نهفته در سینه ها را می دانی و از نیت همه ی ما آگاهی
Kuzey
در هیاهوی زندگی دریافتم
چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم
و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود
و اگر نه
نمی شود
به همین سادگی…