Kuzey
همیشه دور نما ها خواستنی ترند مثل سراب مثل فردا مثل تو . . .
Kuzey
دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟ گفت نه . گفت دوستم داری؟ گفت نوچ گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت پسره بغلش کرد گفت: تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی. تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم.
Kuzey
می شود تنهایی بچگی کرد تنهایی بزرگ شد تنهایی زندگی کرد تنهایی مُرد ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را نمی شود تنهایی خورد …
Kuzey
همیشه همه توی بن بست زندگی برمیگردن سراغ عشق اولشون اما چه سخته اون روزیکه عشق اولت رفته باشه سراغ عشق اولش . . .
Kuzey
بالاخـره یـہ روز خـوب میـآد ڪـہ بآلاے عڪسـم مینـویسـن : اِنـا لله وَ اِنا اِلَیـہ راجِعـون منـم دارم لـبـــخـنـد میـزنـم تـو عڪـس
Kuzey
تو زندگی با ارزش ترین چیز برای آدم ها دلشونه اگه کسی بهت سپردش ، یعنی ارزش تو براش بیشتر از دلشه ! پس حالا که این قدر برات ارزش قائله ، تو هم براش امانت دار خوبی باش !
Kuzey
مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار میشکند میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت اما شکستههای جام ،آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست احتیاط باید کرد همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز بهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند
Kuzey
گاهی آدم می ماند بین رفتن وماندن.. به رفتن که فکر می کنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی.. می خواهی بمانی رفتاری می بینی که انگاری باید بروی.. این بلاتکلیفی برای خودش جهنمی ست..
Kuzey
دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم. مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست! دخترک جواب داد: آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه…
Kuzey
گاهی دلمـ میخواد وقتی بغضـ می کنمـ.. خـــدا از اسمونـ به زمینـ بیاد اشکامو پاکـ کنهـ و دستمو بگیره و بگهـ “اینجا آدما اذیتتـ می کننـ؟ بیا بریمـ پیشـ خودمـ
Kuzey
خدایا این دل تنگیهاى مارا هیچ بارانى آرام نمى کند اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت!پس تکلیف چیست??
Kuzey
پس از گذشت دردها زمان به پایان رسید تنها در گوشه افتاده خیس باران عرق،غرق در خون و عطش بس تنها ماندم کس نیامد رفیق تمام راهم کجاست؟کاش آید سراغم بس ماندم اوهم نیامد! اری قسمت مایارشدن بافرشته "م"است در بیابان زیر خورشید سوزان باپلکان بسته وتن خسته تکیه به درخت امید نه،در خیال امدن ناگاه سایه ای پوشاند م به امید دیدن لکه ابری در اسمان ،چشمها روبه ازشدن کشید نه!انگاراشتباه سهم خیال من است انتظار به پایان رسید امدسراغم فرشته :م: پرسید زجسم ،خسته ام گفتم توخواهی روح من،چه خواهی که پرسی جسم من ! بگفت اخر هر چه گشتم ندیدم از تو روحی گفتم روح من با یار هاست،یاری که از همه با وفاتر است بگفت ان که گویی نگذاشت برای تو روحی (دردوغم ها) گفتم توخود بامن نبودی هیچ گاه چگونه خواهی بری ان را یکجا ان سهم اوست حق دارد برد ان را بدون گو
Kuzey
تنهــــایـی یعنــی: بهش بگی با تمــــام وجـودم دوســتت دارمــ اون بگه : عجــب غلطـــی کردم بــــاهـــات آشنـــا شُــدم....
Kuzey
خدای من خداییست که دست گیر است نه مچ گیر!
دستم را میگیرد همان طور که هستم!
بدون پیش شرط
همین و بس . . .
Kuzey
کاش میتوانستم خاموش شوم فنا شوم محو شوم من از این روزگار خسته شده ام از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم من از تمام شایدها و بایدها متنفرم . . .