Kuzey
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام م م م م م م م م به تمام دوستان گلم
Kuzey
به بودن ها، دیر عادت کن و به نبودن ها، زود … آدم ها نبودن را بهتر بلدند …
Kuzey
ین روزها جواب صداقت را با دروغ میدهند ! جواب محبت را با بی محبتی می دهند ! جواب با وفایی را با بی وفایی ! و جواب دوستی را با دشمنی ! چه خوب آرایه “تضاد” را به کار می برند !
Kuzey
جایی هست که دیگه کم میاری از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. . جایی که فقط میخوای یکی باشه یکی بمونه نره ، واسه همیشه کنارت باشه من الان اونجام …..! … تو کجایی ؟ .
Kuzey
دل صدچاک ما را تیغ ترحم بدرید / دل ما را به همان قیمت ارزان بخرید دل من گرچه شکسته ، گوهری ناب شده / عشق در قلب تو آن تحفه ی نایاب شده
Kuzey
همین که فهمید غم دارم اتش گرفت… به خودت نگیر رفیق سیگارم را گفتم.
Kuzey
می خواهم برگردم به روزهای کودکی :
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود…
عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد…
بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود…
بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند…
تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند…
تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود…
و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود…
Kuzey
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر به خواب می ماند. پرنده در قفس خویش خواب می بیند. پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد . پرنده می داند که باد بی نفس است و باغ تصویری است . پرنده در قفس خویش
Kuzey
دلمان می خواهد با نسیم سحری شاخه ای از گل یاس بوته ای از گل مریم بغلی از گل از گل سرخ همه را دسته کنیم برگیریم و بسازیم سبدی از پر طاووس سپید تا دهیم مژده بر آنان که در این بزم به ما پیوندند
Kuzey
شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟ به خودت میگی اصلأ واسه چی دوستش دارم؟ مگه كیه؟ مگه واسم چیكاركرده؟ ... مگه چی داره كه از همه بهتر باشه؟ اصلأ من كه خیلی ازاون بهترم... بعد به خودت می خندی كه اصلأ واسه چی اینقدر خودتو اذیت كردی؟ یهو یه چیزی یادت میاد.... یه چیز خیلی كوچیك.... یه خاطره..... یه حرف.... یه لبخند.... یه نگاه... و بعد ... و بعد.... همین.. . همین كافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی كه نمی تونی فراموشش كنی
Kuzey
آی سهراب! خانه باشد طلبت… دل من سخت گرفته ست بگو شانه دوست کجاست؟ …
Kuzey
گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن ! به رفتن که فکر می کنی ، اتفاقی میفتد که منصرف می شوی ! می خواهی بمانی ، رفتاری می بینی که انگار باید بروی ! این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است !
Kuzey
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت :
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی سال ها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم… آه!
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
Kuzey
اگر سهمی از فردا داشتم که هیچ… اما اگر فردا سهم من نبود… به یاد این همه سادگی، یک یادش بخیر ساده از سهم خودت برایم کنار بگذار، تا لااقل تلافی کرده باشی، امروزی را که تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشت…
Kuzey
تنهایی بد است، اما بد تر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی، آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد…
سلام
14 سال و 6 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبل