Kuzey
دروغـــ رو هــمــه مــیــگـــن ؛
امــا اونــجــاش بــه آدم فــشــار مـــیــاد کــه هــمــراه بــا شــنــیـــدن ِ دروغــــ
خــر هـــم فـــرض بــشـــی ...
Kuzey
بـبـیـטּ , مَـטּ آرمـیـטּ نیـسـتَـمـ ! اگـﮧ اوטּ میـگـﮧ : اگـﮧ בیـگـﮧ نَـבارے رومـ هیـچ میـلــے اگـﮧ مَـنـو نمیـخـواے نَـבاره عـیـبــے مَـטּ میـگَـمـ : اگـﮧ בیـگـﮧ نَـבارے رومـ هیـچ میـلــے اگـﮧ مَـنـو نمیـخـواے بـﮧ בرڪــ
Kuzey
حالم مثل درختيستــــــــــــــ ... كه كنار كارخانه چوبـــــ بري روييـــــده.....
Kuzey
چایت را بنوش و نگران فردا نباش
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها …
Kuzey
لحظه ی قشنگیه وقتی صبح با نوازشِ دست های کسی از خواب بیدار می شی که دیشب هزار بار بهش گفتی : دوست دارم ولی اون تا خود صبح کنارت بیدار بوده و تو رو نوازش می کرده … !
Kuzey
تکثیر شده ام در این شهر؟؟ یاقلب توست که مدام شعبه های جدید افتتاح میکنند؟ این روزها… جمعیتی مخاطب حرفهای عاشقانه ات شده اند..!!!
Kuzey
قرارمون فصل انگور
وقتی شراب شدم بیا
تو جام بیاور
من جان
بروم تادر میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هرکه دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
Kuzey
سقف آرزوهای ما کف آرزوهای دیگری است..
دنیا بطور ناجوانمردانه ای آپارتمان است...!!!
Kuzey
چــه زیــبـا مــیــگــفــت پــیــرمـــرد . . .
ایــن روزهــا "آدمــا رو راحـــت مــیــشــه خــریـــد" . . .
چـــیــزی کــهـ خـــریــدنــش ســخــتــه . . .
مـــرغ و گــوشـــت و بــرنـــجــه . . .
Kuzey
دلم اصرار دارد فریاد بزند؛ اما … من جلوی دهانش را می گیرم، وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد …
Kuzey
مــــــَن که زیـاد سـَر از کـار ِ بـازاریـ ها دَر نمیــــاوَرَمـ ولـی بـه گـُمانـمـ حـتمـا جـنسـ هـای جـــدیدشـانـ آمدهـ که منـ برایــــــت کهنــــه شـُدهـ اَمـ [!]
Kuzey
خدایا ! مرا تنها مگذار ، که مبادا نگاهم به نگاه بنده ای از
" جنس خاک "
محتاج شود
Kuzey
آنــه ! تـکـرار غـریـبـانـه روزهـایـت چـگـونـه گـذشـت ، وقـتـی روشـنـی چـشـمـهـایـت ، در پــشـت پــرده هـای مــه آلـود انـدوه ،پـنهـان بـود! بـا مـن بـگـو از لـحـظـه لـحـظـه هـای مـبـهـم کـودکـی ات ، از تـنـهـایـی مـعـصـومـانـه دسـتـهـایـت ، آیــا مـی دانـی کـه در هـجـوم دردهـا و غـم هـایـت ، و در گـیـر و دار مـلال آور دوران زنـدگـی ات ، حـقـیـقـت زلالـی دریـاچـه نـقـره ای نـهـفـتـه بـود ؟ آنــه ! اکـنـون آمـده ام تـا دسـتـهـایـت را بـه پـنـجـه طـلایـی خـورشـیـد دوسـتـی بـسـپـاری ، در آبـی بـیـکـران مـهـربـانـی هـا بـه پـرواز درآیـی ، و ایـنـک آنـــه !شـکـفـتـن و سـبـز شـدن در انـتـظـار تـوسـت ، ♥ در انـتـظـار تـــــــو ! ♥
Kuzey
چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت دلت کجاست ؟ : پیش او قلبت کجاست ؟ : او برده پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . . .
Kuzey
میتــــرسم… میترســم کســـی بــویِ تنـــت را بگیـــرد، نغمـــــه دلـــت را بشنـــــود، و تــــــو، خـــو بگیــــری بــه مانــدنــــش! چــــه احســـاس ِ خــط خطـــی و مبــهمی ست، ایــــن عاشقـــــانـــه های ِحســـــودیِ مـــن!