Kuzey
در قلــــــــــــب کوچکم
فرمانروايــــــــــــي ميکني
بدون هيچ نائب السلطنه اي
کسي نميداند چه لذتـــــــــــــــــــــــــــــــي دارد
بهترين پادشاه تاريخ را در
دل داشــــــــــتن
Kuzey
ادمـــای زیـــادی روی تخـــت دو نفـــره میخوابـــن اما قشنگـــــ اونکه روی تخـــت یه نفـــره به یـــــاد هـــــم بیـــــدارن ...!
Kuzey
هر صبح پلک هایت .....
فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند...
سطر اول همیشه این است:خدا همیشه با ماست...
پس بخوانش با لبخند......!!
Kuzey
صدا میکنمــــ ”تو” را... اینـ ”جان” کهـــ میگوییـــــ ، ”جان” َم را میگیرد... نزنـــ اینــــ حرفـــها را... دل ِ منـــ ”جنبه”ندارد...!
Kuzey
مردانگی ات را با شکستن دل کسی که دیوانه ی توست ثابت نکن
مردانگی ات را با غرور بی اندازه ات به کسی که عاشق توست ثابت نکن
مردانگی را زمانی می توانی نشان دهی
که کسی با تمام تنهایی اش به تو تکیه کرده...
که زنی با تکیه به غرور تو، به قدرت تو،
در این دنیای پر از نامردی قدم بر می دارد .....
Kuzey
چیزی نمیخواهم جز یک اتاق تاریک، یک موسیقی بیکلام، یک فنجان قهوه به تلخی زهر و خوابی به آرامی یک مرگ همیشگی! ماه هاست من و این سیگار نیم سوز و این چایی یخ بسته روی میز، کنار پنجره نشسته ایم و هزار تناسخ را پای همین پنجره گریسته ایم. من هزاربار این راه را رفته ام،از پنجره به پرتگاه. به احساسم آموخته ام نفس نکشد،هواي دلها آلـوده است
Kuzey
•●خـدایـــا
مـےتونَـم چـَند لَـح ـظــہ بـاهـاتـ خَلـوَتـ کـُنـــَم؟
قـولـ مـ ــے دَهـَم
بیـشـتَر اَز چَ ـند لَـحظـہ وَقـتـت را نَـگـیـرَم
گـــوشِـتـ ُ بــیار جـ ِلـــو...
بیــا
نَـزدیــکـ ـتَـر...
مـَـن خَ ـستـ ِه اَم
مــےشنَوـے؟….●•٠·
Kuzey
هراز گاهی قدم میزنی لابلای خاطرات ترک خورده ام تو را مثل پروانه ها مشت میکنم برای همیشه مال خودم باشی مشتم را که باز می کنم پر از هیچ میشود پر از نبودن هایت پر از بی کسی هایم باز پر از هیچ! فقط همین!
Kuzey
درسـت وقــتــے کــہ زخـــــم مـیـشــہ دلــت .. آدمـــاے ِ دو رو ورت بــا نـمــک مـیـشـטּ . . . !
Kuzey
می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟ دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است . دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه . فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟ میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره . پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده . می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟ دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.
Kuzey
گفتی به شرفم قسم که تنهایت نمیگذارم... شرف ماند پیش من گرو .... حال بگو بینم بی شرف کنار او بی من خوش میگذرد!؟
Kuzey
فاجعه یعنی آنقدر در تـــــ♥ـــو غرق شده ام که از تلاقی نگاهم با دیگری احساس خیانت می کنم! عشق یعنی همین!!!
Kuzey
حـــتـــــــی دیــــگر نمیـــخواهـــــم آرزویــت باشــم آرزو مــــیـــــکـنــم او آرزوی تـــو باشــــــــــد و آرزوی او دیــگـــــــــــــری
Kuzey
کبریتـهای سـوخته هـمـ ،
روزی درختـ های شـادابی بـوده اند!
مثل مـا ،
که روزگـاری می خنـدیدیـمـ
قبـل از اینـکه عـشق روشنـمان کنـد
Kuzey
در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما "دکتر علی شریعتی"