Kuzey
یاران! پای در راه نهیم که این راه رفتنی است و نه گفتنی...
"سید مرتضی آوینی"
Kuzey
سخت است ببازی تمام احساس پاکت را و هنوز نفهمیده باشی اصلا دوستت داشت ؟ روزگار با ما خوب تا نکرد ، ما را خوب “تا” کرد …
Kuzey
وقتی کسی رو خیلی دوست داری
امتحانش نکن که ببینی اون چقدر دوست داره
اول خودتو امتحان کن
ببین تحملشو داری
که بفهمی اصلاً دوستت نداره؟
Kuzey
عشق یعنی : تو گوشیت یه سری اس ام اس هست که عمرا دلت بیاد پاک کنی ..
Kuzey
روی برگ های خاطرات نوشتم دلتنگم ، پائیز شد و خاطرات رنگشون زرد شد و از شاخه های دلتنگی روی سنگفرش آرزوها ریختن تا زیر پای غرور و بی محبتی له بشن !
Kuzey
دنیا را بد ساختند ،
کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد
کسی که دوستد دارد ، دوستش نداری
اما کسی که دوستش داری و دوستت دارد ،
به رسم آیین زندگی به هم نمی رسید !!!!!
و این زندگی است
زندگی یعنی این
Kuzey
نـــدیـــــــده ای ؟
همـان انـگشت ،
که “مـاه” را نشـان میــداد ..
“مــاشــه” را کـــشـــــیـــد !
Kuzey
مجــــازی هستیم...امــــا...
دلمــــــان مجازی نــــیست... میشکند...
حواست به تایــــپ کردنت باشــد..
Kuzey
ﮔﻔﺘﻢ ﻧـﺮﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﮐﻨﯽ ﺑﺮﮔﺸــﺖ ﻧـﮕــﺎﻡ ﮐﺮﺩ ... ﮔﻔﺘﻢ ﺩﯾﺪﯼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ … ﮔﻔـﺖ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ
Kuzey
نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . . و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . . چقدر رسیدنت را دوست دارم . . . آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . . تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است ♥
Kuzey
بغض داری ،
آروم نیستی !
دلت براش تنگ شده ....
حوصله ی هیچكسو نداری !
به یاد لحظه ای بیفت که :
اون همه ی بی قـراری های تو رو دید؛
اما ....
چشمـاشو بست و رفت ... !!!
Kuzey
من خیره نشسته ام .. من خیره نشسته ام به نام تو من اینجا آتش گرفته ام .. و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای .. سکوت کرده ای .. با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و .. نمی دانی چه دردی دارد این سوختن .. نمی دانی .. و باز هم نمی دانی .. نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده ای .. دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و .. می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت .. خسته ام .. و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی ..
Kuzey
که میتواند زمان را نگه دارد و تو را کنار من بیآنکه پیرت کنم و سنگینی کنم بر شانهات گاهی به من فکر کن مثل دستی ناشناس در بریده ای از عکسی قدیمی
Kuzey
آرزو کــــــــــــردی که روزی عاشقت عاقل شود چــــارده شب صرف شد دیوانگی کامل شود ماه می خواهد به رویت گـــــاه تشبیهش کنند گـــــاه میخواهد به سوی ابرویت مایل شود کفر می گویم ولی جا داشت با چشمـــــان تو آیهی تغییــــــــــــــــــــر قبله ناگهان نازل شود لکه خونی در حصــــــــار سینه گاهی می تپید عشق تو نگذاشت این بیچاره روزی دل شود قلـعهای از ماسه بود ایندل که آبش برده است سرنوشتش بود پابند لب ســـــــــــاحل شود از همان اول اسیر موج و گــــــــــــــــــردابم هنوز کار ما آســـــان نبود اول سپس مشکل شود حسّ من در هایوهوی شهر میدانی چه بود؟ کـــــودکی باشی که در بازار دستت ول شود کاش در آوازهـــــــــــــــــــای خلوت دلتنگی اش سهم ناچیزی برای شعــــــــــر من قائل شود
Kuzey
نشستم ، خسته شدم ؛ دیگر قایق نمیسازم …
پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد باشد ؛ وقتی از تو خبری نیست قایق میخواهم چکار ؟
مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است !